به بهانه‌یِ تولدِ « رادیــوبَــرگــْــ »

اگر منصفانه به چند سال اخیر نگاه کنیم، کارهای زیادی بوده‌اند که ناتمام، رهایشان کرده‌ام. حتی گاهی برای انجامشان، از چیزهای زیادی گذشته‌ام اما در انتها، به دلایل گوناگونی که غالبا واهی بوده‌اند، کارها را رها کرده‌ام و تا مدتی در رخوت غرق شده‌ام تا پروژه‌ای تازه، کاری جدید و دوباره ناتمام گذاشتن آن و این سیکل معیوب تا امروز ادامه پیدا کرده است.

این که چرا اینقدر سست شده‌ام و نمی‌توانم کاری را تا سر حد مرگ دوست بدارم و برای انجامش هرکاری انجام دهم، چیز مهمی نیست. مجموعه‌ای از اتفاقات در گذر زمان، تا حد زیادی اولویت‌های آدمی را تغییر می‌دهند و همین باعث می‌شود، برای اموری که سابقا هر کاری می‌کردیم، دیگر ارزشی قائل نباشیم و به سرانجام رساندنشان در نظرمان پوچ به نظر بیاید.

گاهی هم پیشرفت نکردن در کار، انجام چند کار همزمان یا رها کردن کاری برای رسیدن به کاری نو، پروژه‌ای جدید یا برنامه‌ای که خیال می‌کنیم در دراز مدت می‌تواند ثمربخش‌تر باشد، سبب ناتمام‌ماندن کارها می‌شود.

خب این شرایط برای هرکسی می‌تواند ایجاد شود اما کارمان زمانی بیخ پیدا می‌کند که به این حالت عجیب میانمایگی عادت می‌کنیم و کم کم باورمان می‌شود که کاری در دنیا نیست که از پسش بربیاییم یا آنقدر درگیر برنامه ریختن برای انجام کارها می‌شویم که از انجامشان می‌مانیم.

من همیشه از این شرایط و این حالت فرار کرده‌ام و سعی کرده‌ام در این حال نمانم، تا مبادا چنین چیزی عادتم شود. البته باید اقرار کنم که در سه سال اخیر، به جرات، هیچ دست‌آوردی که از آن لذت برده باشم نداشته و ندارم. موضوع مسخره‌ای شاید به نظر بیابد اما در کنار تمام آدم‌های که شناخته‌ام و یا چیزهایی که یادگرفته‌ام، حس می‌کنم هیچ کاری نکرده‌ام و نه تنها حرکتی به سمت جلو نداشته‌ام که دائما به جای حتی درجا زدن، به عقب هم رفته‌ام و امروز انگار درست روز اولی است که پایم را به شیراز گذاشته‌ام و حجم عظیمی از کارها و برنامه‌های بلند مدت و کوتاه مدت روی سرم خراب شده‌اند که باید کم کم به سرانجام برسند.

این مسئله در وهله‌ی اول قدری وحشتناک بود. منکر ترس نیستم اما خوبی‌اش این است که همین ترس می‌تواند نیروی محرکه‌ای باشد برای حرکت به سوی جلو و جدا شدن از این درجا زدن. انگار این ترس لازمه‌ی حرکت کردن باشد، دارم کم کم با آن رفیق می‌شوم و از این ترسیدن، لذت می‌برم. البته این به معنای خو گرفتن به آن نیست که عملا ترس، با ماهیت استرس‌زایش که در دراز مدت تبدیل به اضطرابی بی‌بدیل می‌شود، اصلا و ابدا مسئله‌ای عادت‌پذیر نیست؛ این لذت بردن، نتیجه‌ی تبدیل این ترس است به برنامه‌ای برای انجام دادن و لذت بردن از آنچه از زندگی باقی مانده است.

البته اصلا شرایط زندگی تغییری نسبت به هفته‌ی پیش نداشته است. حتی قدری اوضاع به‌هم‌ریخته‌تر هم شده اما خب زندگی همین بوده و هست و فرصتی برای سوگواری نمانده است.

همه‌ی این حرف‌ها برای رسیدن به این نقطه بود: رادیو برگ

پروژه‌ی جدیدی که به تازگی شروع شده است و امیدوارم تا انتها با هدفی که دنبال می‌کند، به خوبی ادامه یابد.

رادیوبرگ نتیجه‌ی کاری ناتمام در گذشته است که به دنبال انجام رسالت خود است و آن هم چیزی نیست جز به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند دیگران. هر اپیزود از فصل اول رادیوبرگ به شخصیتی اختصاص دارد که زندگی‌اش به نحوی، منحصر به فرد خواهد بود و در گفت و گویی کوتاه با او، سعی می‌شود جهان‌بینی خاصش بهتر تبیین شود، حرف‌هایش شنیده شود و نکته‌ای به زندگی‌مان اضافه کند.

نخستین اپیزود رادیوبرگ، سه‌شنبه، شانزدهم اردیبهشت منتشر خواهد شد. می‌توانید شرح کاملی راجع به رادیو برگ را در اپیزود صفر بشنوید. رادیوبرگ را در کانال تلگرام یا بخش منحصرفرد آن در وبلاگ دنبال کنید.

بخش نظرات رادیوبرگ فعال است و به شخصه، مشتاق شنیدن هر نقطه نظری راجع به تک تک اپیزودها هستم.

درباره علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

2 دیدگاه

  1. همراه شدم
    و موافقم با گفته هات
    مشتاقانه امیدمندم پکیج رادیوبرگ تمام بشه
    اونقدی که اگه زمینش گذاشتی خودم بلندش کنم
    بدزدمش حتی:))

    • فقط مرگه که میتونه این یه مورد رو متوقف کنه حقیقتا.
      شماره یک رو از دست نده، گفت و گوی جذابی هست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.