اَلا ه‍ذا آوَخ…

پیش‌نوشت: هیچ‌کدام از پنج بخش زیر، چیزی برای عرضه ندارند! صرفا قلم‌فرسایی‌ِ بی‌محتوایی است در نکوهش خویش! شاید همین یک قطعه از م. نامجو، خود حدیث  مفصلی باشد ازین مجمل! (1) این روزها دوباره دارم به مهاجرت فکر می‌کنم! هرچند، هیچ‌وقت عمیقا به‌دنبال کوچیدن نبوده‌ام، اما این روزها، به طرز عجیبی دوباره دارم به رفتن از این مملکت فکر می‌کنم! حجم اتفاقات غیرمترقبه‌ای که حتی در همین روزهای ابتدایی سال …

مطالعه بیشتر »

(15) بیا از مرگ بگوییم! – بخش دوم

پی‌نوشت: تو همین بیست و چهار ساعت گذشته، بارها و بارها چیزهایی نوشته‌ام و بعد همه را پاک کرده‌ام! نمی‌دانم این وضع تا کی ادامه پیدا می‌کند اما عادت دارم به این چیزها! حرف‌هایی که در دقیقه‌ی اول خاصیت انتشار دارند اما هرچه بیشتر روی کاغذ می‌آیند، بیشتر از قبل از آن‌ها فرار می‌کنم و کمتر دوست دارم کسی جز خودم به آن‌ها واقف باشد چرا که به شددت جنبه‌ی …

مطالعه بیشتر »

(14) بیا از مرگ بگوییم! – بخش نخست

چشمانم دو دو می‌زند! صدای بخاری، سکوت فضا را برایم به موسیقی ناهمگونی از بدبیاری و تلخی مبدل می‌سازد! این کیبورد لعنتی، آنقدر بالاست که شانه‌هایم را به در می‌آورد! می‌خواهم جایم را عوض کنم! . . . جای جدیدم، حس حالی دیگر دارد! همین چند دقیقه‌پیش، مشتی مهمان برایمان امده است! من، اما، جدا افتاده از جمع، در مسکنی دیگر به سر می‌برم! دور و برم، پر است از …

مطالعه بیشتر »

(13) خودکشی

از نظر من، مرگ، یک فرایند طبیعی غیرقابل اجتناب با تمام تعاریف مرسومی است که سال‌ها در قالب شعار، با آن‌ها روبرو شده‌ایم! یک مسیر رفتنی که دیر یا زود، سرنوشت ما خواهد بود! گریه کردن برای رفتگان، نوعی تخلیه‌ی عاطفی برای فرار از تخریب‌شدن توسط بخشی از هورمون‌هاست تا باز، فردا، انرژی کافی برای بیدار شدن و راه رفتن داشته باشیم! گریستن، نوعی سم‌زدایی خارق‌العاده برای فرار از ترسی …

مطالعه بیشتر »

یک دل‌باختگی عجیب به رفتن!

یک جور حس عدم تعلق! چیزی شبیه به بیگانگی! یک ناهنجاری ناتمام با تمام اجزای فیزیکی اطراف که اخیرا، روح یافته و در قالب اوهامی محو متجلی می‌شوند و مرا به سوی خویش فرا می‌خوانند! نوعی حس غریبگی! غریبگی ناشی از عدم تعلق! به افراد، به اشیاء، به تمام اجزا! طرز عجیبی از زندگی در میان اصوات بی‌آنکه چیزی بشنوی! صحبت کردن، بی‌آنکه چیزی بگویی! چشمانی باز، بی‌آنکه چیزی ببینی! …

مطالعه بیشتر »

(12) اندکی توجه، قدری محبت و ذره‌ای جایگاه!

پیش‌نوشت: چند خط زیر، مثل همیشه، محصول بیدارخوابی‌های پایان‌ناپذیری است که به طرز وحشتناکی ریتم زندگی‌ام را بهم ریخته‌است! ایده‌ی اولیه، اما، بعد از خواندن چند خطی از چند نفر از همکلاسی‌ها، شکل گرفت! بسیار پیش‌آمده است که در جمعی، یا حتی در مکالمات دو نفره‌ی خود، با افرادی برخورد کرده‌ایم که دائما از خود و دستاورهای خود و حتی بعضا، خانواده‌شان به طرز عجیبی تعریف می‌کنند! حتی گاهی، خودمان، …

مطالعه بیشتر »

(11) ای کاش…

پیش‌نوشت: این روزها، هجوم بی‌سابقه‌ی بیچارگی بر سرمان آنقدر ما را به تجدید نظر در فکرهای هزار و یک شب‌مان کشانده است که گاهی به این فکر می‌کنم، نکند تمام آدم‌هایی را که می‌شناخته‌ام، پس از پایان این حجم از دیوانگی، دیگر نشناسم! از طرفی، این خانه‌نشینی اجباری (که البته برای من، یک خوابگاه‌نشینی خودخواسته است)، نقش وسایل ارتباطی را برایمان پررنگ‌تر کرده است؛ چه آنکه تنها راه کاستن از …

مطالعه بیشتر »

یک هرزگی بی‌حد و حصر

ساعت 04:30 صبح چهارشنبه 13‌ ام اسفند 98 است و من، درمانده‌تر از هر زمان، ناخودآگاه، دست به کاری زده‌ام که اکنون، هیچ رغبتی به آن ندارم: نوشتن! نوشتن، هیچ وقت برای من مسئله نبوده است! اهمیت خاصی نداشته و ندارد! منکر روزهایی که به نوشتن داستانی بلند یا یک اتوبیوگرافیِ طویلِ زندگی خاک‌گرفته‌ام فکر کرده‌ام نیستم، اما هیچ‌گاه، به آن به چشم چیزی خاص، نگاه نکرده‌ام! هیچ‌گاه، برای من …

مطالعه بیشتر »

دلم گرفته ای دوست!

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با منگر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارمکه دیده بر گشودم به کنج تنگنا مننه بسته‌ام به کس دل، نه بسته دل به من کسچو تخته پاره بر موج، رها… رها… رها… منز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیکبه من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا مننه چشم دل به سویی، …

مطالعه بیشتر »