چه می‌دانستم…

دو قسمت از سریالی که کم کم حس تنفر را در درونم زنده می‌کند را به سرعت نگاه میکنم. لپ‌تاپم را نبسته رها می‌کنم؛ نیامد، شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد… قدری در اتاق می‌چرخم! انگار سرم به دیوار خورده باشد، مسیر عوض می‌کنم و راهی جایی می‌شوم! غصه‌‌هایم فراموش‌ناشدنی می‌نمایند! زندگی به تاریکی می‌گراید و من صدایی جز سکوت شکننده‌ی اتاق نمی‌شنوم! روزهاست که دیگر صدایی نمی‌شنوم؛ نوری نمی‌بینم، …

مطالعه بیشتر »

(9) برای مهدی!

سلام، خواستم این‌بار، گفتگوی‌های بی‌سر و ته‌مان، شکل جدیدی به خودش بگیرد! خواستم، این‌بار، خطاب به تو، در جمع همه‌ی آنانی که من و تو را می‌شناسند، حرف‌هایی را بزنم، برای تو، برای زندگی‌ات و به احترام نان و نمکی با هم خورده‌ایم! دوباره سلام، امیدوارم حالت خوب باشد رفیق! شاید اکنون که این حرف‌ها را می‌خوانی، روی صندلی چند میلیون دلاری‌ات لمیده باشی و به قسمت بعدی مافیا فکر …

مطالعه بیشتر »

خدایان!

دوباره، نگهبان دانشکده عوض شده است! و این یعنی شروع مصائبی تکراری! دوباره، هر روز صبح باید جواب پس بدهیم که به خداوندی خدا، ما همان دانشجویان همیشگی هستیم، تنها پیراهنمان عوض شده است، ریشمان را قدری کوتاه کرده‌ایم یا گرفتگی صدایمان از سرما خوردنمان است! اما این چیزها، دیگر اذیتمان نمی‌کند! دیگر عادت کرده‌ایم به جواب پس دادن به هرکسی! به هر کسی که اندکی قدرت دارد، یا به …

مطالعه بیشتر »

بید‌های مجنون

آخرین باری که پایم را برای تشییع کسی به دارالرحمه گذاشته بودم، به یازده سال پیش باز می‌گردد! آن موقع‌ها، مادرم اجازه نمی‌داد سیاه بپوشم! خوب به یاد دارم که پیراهنی آبی آسمانی به تن داشتم با همان شلوار خاکستری و کفش‌های همیشگی! گریه می‌کردم! این دومین و آخرین باری بود که در آن سال برای پدرم گریه کردم! یک بار دیگر چهره‌اش را از لای‌ کفن سفیدش دیدم و …

مطالعه بیشتر »

خیال دیدنت چه دلپذیر بود…

پی‌نوشت نخست: خواستم راجع به تمام ساعت‌ها بنویسم اما انگار کلمات، نیامده، در گلویم تبدیل به بغضی می‌شوند که زندگی را برایم تلخ می‌کند! پی‌نوشت دوم: چقدر تلخ است که زمان، ذات آدم‌ها را به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن برایمان رو می‌کند! پی‌نوشت سوم: امروز با مادرم صحبت کردم؛ وقتی پرسید چه خبر؟ جواب دادم: یکی از همکلاسی‌هایم مُرد! به همین سادگی… پی‌نوشت چهارم: چقدر صدای سایه، آرامش‌بخش است! پی‌نوشت پنجم: …

مطالعه بیشتر »

خاکِ‌شیر!

او را خیلی دوست دارم! معمولا وقتی یک را دوست دارم، نشانه‌اش این است که دائما روزهای بدون او را در ذهنم مرور می‌کنم؛ آن لحظه‌ای که تلفنم زنگ می‌خورد و می‌گویند: تمام کرد! برای همین می‌گویم، او را خیلی دوست دارم! شاید پنجاه و هشت سال یا بیشتر، سن داشته باشد! یک بار تاریخ تولدش را پرسیده‌ام! اما آن را به خاطر نمی‌آورم! تنه می‌دانم زاده‌ی فروردین ماه است! …

مطالعه بیشتر »

از روزهایی که گذشت…

چند هفته بیشتر تا پایان حضور همه روزه‌ی من در دانشکده نمانده است! این را ساعت 4 صبح، وقتی از شدت مصرف کافئین، تمام ذهنم در تاریکی سیر می‌کرد، متوجه شدم! فقط چند هفته و بعد یک خداحافظی با شکوه با جایی که سه سال و نیم از بهترین روزهای عمرم را در آن گذراندم! داشتم به این فکر می‌کردم که باید با یادی خوش از اینجا بروم یا با …

مطالعه بیشتر »

(8) آن نرده‌های کذایی!

اینجا، دانشکده‌ی پزشکی است! جایی که یا آنقدر آن را دوست خواهی داشت که زندگی‌ات را برای رسیدن به آن به معنای واقعی کلمه هدر خواهی داد و یا آنقدر از آن متنفر خواهی بود که باز هم زندگی‌ات را در راه نرسیدن به آن، دور خواهی ریخت! اینجا ، دقیقا دانشکده‌ی پزشکی است! و اینان که می‌بینی، دانشجوهایش هستند! آدم‌هایی که از دید خودشان، زحمت کشیده‌اند و اگر امروز …

مطالعه بیشتر »