(20) در بابِ تنهایی.

چند خط زیر، بخشی از کامنتی بود که امروز خواندم و ادامه، جوابِ من به آن که خیال کردم بهتر است به شکل پستی کامل، منتشر شود: مسئله من همین تنهایی. این تنهایی که، علیرضا، این تنهایی همیشه با انسان بوده و هست و خواهد بود و جزوی از وجود ماست بعضی وقت‌ها زیادی رخ نشون میده و حس بدی به ادم میده. تنهایی- نه همونی که توگفتی- اینکه تو …

مطالعه بیشتر »

از نامه‌ها (1)

پیش‌نوشت:اخیرا، بیشتر، نامه می‌نویسم. برای هرکسی که خیال کنم هنوز آنقدرها حال و حوصله دارد که چند خطی بخواند. بعضی‌ها لطف می‌کنند و جواب می‌دهند و بعضی‌ها بی‌تفاوت از کنار حرف‌ها می‌گذرند. بعضی نامه‌ها، سرنوشتشان، آن سطل زباله‌ی باسابقه‌ی ویندوز است و الباقی هم باید حالا حالاها در آب‌نمک خیس بخورند تا گیرنده‌هایشان، خواندن و نوشتن یاد بگیرند. نامه شماره‌ی بیست و یک: نخستین نامه به طاهای عزیز پسرخاله‌ی عزیزم؛ …

مطالعه بیشتر »

به احترام لبخند.

همیشه معتقد بودم، هیچ انسانی، تصادفی، در مسیر زندگی ما قرار نگرفته است. هیچ انسانی، بر حسب اتفاق، دوستِ ما یا دوستِ دوستِ ما نشده است. در هر اتفاقی، چیزی است که انتظار ما را می‌کشد. هر آدمی، داستانی است منتظر خوانده‌شدن و هر رویداد، درختی تنومند در مسیر زندگی که سالیان سال است، انتظار آمدن ما را می‌کشد. در این بین، بعضی‌ها، پررنگ‌تر، به خاطر می‌مانند. گاهی به ناچار …

مطالعه بیشتر »

سه فریم از زندگی.

قبلا و در مجالی کوتاه، داستان فیلم ندیدن‌هایم را تعریف کرده‌ام. (+) حالا حس می‌کنم وقتی آدم خیلی فیلم نمی‌بیند، حتی ابلهانه‌ترین چیزها هم به نظرش جذاب است. از طرفی فاقد سلیقه خواهد بود و به صرف شنیدن اوصاف یک فیلم از دوست یا منقدی، ترغیب می‌شود که فیلم را ببیند. خیال می‌کنم، خوبی این جور فیلم ندیدن، لااقل این باشد که در کنار داستان هر فیلم، قصه‌ای برای تعریف …

مطالعه بیشتر »

که آفتاب بیاید…

Amir Chamani · رضا براهنی ـ که آفتاب بیاید، نیامد.mp3 نیامد،شتاب کردمکه آفتاب بیاید،نیامد.دویدم از پیِ دیوانه‌ایکه گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریختکه آفتاب بیاید،نیامد.به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتمکه تا نوشته بخوانند،که آفتاب بیاید،نیامد.چو گرگ زوزه کشیدمچو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدمشبانه روز دریدمدریدمکه آفتاب بیاید،نیامد.چه عهدِ شومِ غریبی!زمانه صاحبِ سگ، من سگشچو راندم از درِ خانهز پشت بامِ وفاداریدرون خانه …

مطالعه بیشتر »

بوسه.

گفتمش:ـ «شیرین‌ترین آواز چیست؟»چشم غمگینش به‌رویم خیره ماند،قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید،لرزه افتادش به گیسوی بلند،زیر لب، غمناک خواند:ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!»گفتمش:ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .»خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغبختِ شورم ره برین امید بست!و آن طلایی زورق خورشید راصخره‌های ساحل مغرب شکست! . . .»من به‌خود لرزیدم از دردی که تلخدر دل من با دل او …

مطالعه بیشتر »

بشنو!

اخیرا، بیشتر گوش می‌دهم، بیشتر می‌نوازم و کمتر خودم را از دنیای موسیقی‌ها و قطعاتِ دلنشینِ عالم جدا می‌کنم.شب‌ها، قطعه‌ای دلنشین برای چند گلِ زیبای‌ام پخش می‌کنم و پابه‌پای‌شان به آن طرف پنجره و ستاره‌هایی که در تاریکی شب، به نجوا با من از چیزها می‌گویند، خیره می‌شوم. و در این بین، شنیدنِ سکوت دل‌انگیزِ حیات، بیش از هرچیزی مرا مجذوب خود کرده است. سکوتی که غم هزاران عاشق، صدها …

مطالعه بیشتر »

آیدایِ من!

خیال می‌کنم. دستانت را گرفته‌ام. عمر آشنایی‌مان به ماه نمی‌کشد، اما جسور شده‌ام. خیال می‌کنم که دستانت را محکم در آغوش گرفته‌ام. تنت را به سینه چسبانده‌ام و حرم نفس‌هایت را در گوش، زمزمه می‌کنم. جسور شده‌ام. عشق تو مرا جسور کرده است. عشق تو مرا به دیوانگی کشانده است. عشق تو، عزیزترین‌ِم. حرف بزن آیدا، حرف بزن!من محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم… با من از عشقت، از قلبت، از …

مطالعه بیشتر »

فهمیده‌ها و نفهمیده‌ها.

اولین بار وقتی چشمم به این دنیا و آدم‌هایش باز شد، چیزی جز سفیدی و روشنایی نمی‌دیدیم. صداهای موهومی توی سرم می‌پیچید و بوسه‌های نامفهومی از سر عشق را روی گونه‌هایم حس می‌کردم. خیال می‌کردم در بهشت متولد شده‌ام. آن هم با فرشته‌ی نگهبانِ دلنشینی که زمین خوردن و دوباره ایستادن را به من خواهد آموخت. دومین بار را به سختی به یاد می‌آورم. شش یا هفت ساله بودم که …

مطالعه بیشتر »

(4) لارستان: پرده‌ی آخر.

پیش‌نوشت:سفر هشت روزه‌ی من به لار، آنقدر آکنده از اتفاقات ریز و درشت بود که دلم نمی‌آید هیچ کدام را به دست فراموشی بسپارم. سلسله نوشته‌هایِ «لارستان»، اما، تلاش مذبوحانه‌ای است برای به تصویر کشیدن حجم زیبایی و لطافتی که این شهر و مردمان‌ش را در برگرفته است. کوششی که به هیچ وجه، حق مطلب را ادا نخواهد کرد اما خاطراتم را در بستری قدرتمندتر از ذهن فراموشکار من، جاودانه خواهد کرد. پیش‌نوشت آخر:جملات در ذهنم مرور …

مطالعه بیشتر »