جایی میان شایدها

{چشمی در آسمان} به نام خدا زندگی، شاید، لحظه‌ای درنگ باشد برای توجه به چیزهایی که در عمق یک شایدِ عمیق، قرن‌هاست که گم شده‌اند: شاید همین صدای عجیب اسپیلیتی که سال‌هاست دیگر کسی به یکنواختی و زیبایی موتورش توجه نمی‌کند؛ شاید همین دوستی‌ها، با هم خندیدن‌ها، و آخر شب‌ها، گذشتن از همه چیز و تبدیل شدن به فرمی از وجود که صادق‌تر، زیباتر و بی‌دغدغه‌تر از هر مجالی است؛ …

مطالعه بیشتر »

نکاتی در باب علوم‌پایه

پیش‌نوشت: تجربه‌ی شخصی‌ام از صحبت با دانشجویان مختلف در طی این سه سال به خوبی نشان می‌دهد "چطور خواندن" و "از چه خواندن"، تا حد زیادی تابع آنچه شخص از پزشکی و زندگی‌اش می‌خواهدست و بدین صورت، غالب پرسش‌هایی که افراد برای آگاهی از مسیر درست (یا به عبارتی بهتر، مسیر مفید) مطرح می‌کنند، تنها تلاشی مذبوحانه برای رفع خودخوری حاصل از نپرسیدن است. به عبارتی دیگر، دانستن تمام ماجرا، هیچگاه الزامی برای اجرای آن‌ها نیست. به همین دلیل، از توضیحات رایج و اضافی، تا حد امکان، پرهیز کرده‌ام و در آنچه در ادامه خواهید خواند، صرفا گوشه‌ای از تجربیات شخصی‌ام در طی این سه سال را بیان می‌کنم که طبعا محصول مدل ذهنی من (یا همان نگرش و جهان‌بینی شخصی من) است.

مطالعه بیشتر »

بخند تا انتها

به نام خدا سه سال پیش وقتی برای اولین بار، گذرم به دانشکده افتاد، هیچ وقت تصور نمی‌کردم روزی برسه که کار کردن با بچه‌های ترم یک، تبدیل به یکی از ارزشمندترین خاطرات این سه سال بشه! بدعتی که با همراهی بی‌نظیر گروهی کوچک اما عمیق، شروع شد و انشالله که تا انتها، ادامه داشته باشه!  همراه شدن با بچه‌هایی که سرشار از ذوق و اشتیاق برای عوض کردن زندگی …

مطالعه بیشتر »