مضحک، به معنای واقعیِ کلمه!

تمام شناخت من و بقیه‌ی آدم‌هایی که سر کلاس بودند، محدود بود به اسمی که حتی متفاوت از آب در آمد! او، آدمی خشک، شوخ، با ریشی منظم، به دور از رسمیت شناخته‌شده‌ی یک استاد دانشگاه، با موهایی کم‌پشت و شخصیتی خاص بود! البته شاید واژه‌ی خاص، واژه‌ی چندان درستی برای توصیف او نباشد! مضحک، هنوز بیشتر برازنده‌ی چنین منشی است! آدمی که شخصیت افراد را بر اساس جایگاه اجتماعی‌شان …

مطالعه بیشتر »

«زندگی»

3652 روز و یه دنیا خاطره  تو این ده سال، چند بار به خاطر فوتبال فریاد کشیدید؟ چند شب خوابتون نبرده و چقدر فشار خون‌تون با دریبل‌ها و گل‌های سرنوشت ساز تغییر کرده؟ فوتبال، تنها یک واژه نیست، تنها یک بازی کودکانه نیست! فوتبال یعنی زندگی؛ یعنی تمامِ تمامِ دنیای کوچکِ من؛ یعنی خوش‌حالی بی‌حد و حصر؛ یعنی زخمی که مرهمی ندارد! فوتبال، روحی است که مرا به زندگی امیدوار …

مطالعه بیشتر »

حکایت ماست‌فروش!

شنیده‌اید قطعا! مثلی که می‌گوید: هیچ ماست‌فروشی نمی‌گوید ماست من ترش است! حکایت اوست! عقبه‌مان برمی‌گردد به هفت سال پیش! روزهای اول خیلی نمی‌شناختمش! هرچقدر پیش‌تر رفتیم، بیش‌تر با شخصیتش آشنا شدم؛ و این، توامان بود با انزجاری وصف‌ناپذیر! هنوز، استعدادش را می‌ستایم! اما، منش‌اش و آن‌گونه که خویشتن را در چشمه‌ی بی‌گناهی می‌شوید، سبب آزار آدمی است! امروز، و پس از روزهای بسیاری که تعمدا از او فاصله گرفته …

مطالعه بیشتر »

(4) خودفریفتگان!

پسرخاله سه ساله‌ی من، عاشق موبایل است! باهوش، زیرک، بامزه و در عین حال به شدت رُک و صادق! داستان معروفش را هم شاید شنیده باشید: – علیرضا، منو دوست داری؟ + آره، عزیزم! – گوشی‌ات کجاست؟ او، مانند ما به اصطلاح قدری بزرگ‌ترها، هنوز معنای دروغ گفتن را نمی‌داند! هنوز قدرت راست نگفتن و حتی گاهی، نگفتن را نمی‌داند! هنوز کارش جایی گیر نکرده است که مجبور باشد به …

مطالعه بیشتر »

آن دو صندلیِ بغل دستم!

خدا خدا می‌کردم که نیایند! نمی‌شناختمشان! فقط می‌دانستم که صندلی‌های 9 و 10 از ردیف سوم را رزرو کرده‌اند! خدا خدا می‌کردم نیایند؛ که جای بیشتری داشته باشم! کیفم را روی صندلی بغلی بگذارم و پاهایم جای بیشتری برای جولان دادن داشته باشند! اما آمدند! یک زوج جوان! کم کم، حرف‌های بلند بلندشان، به گوشم رسید! کنجکاوی‌ام با پی‌بردن به حرفه‌ی آن‌ها بیشتر شد! پزشک بودن! دخترکی که اکسترن بود …

مطالعه بیشتر »

اگر از نو شروع کنیم!

ورودم به سالن، با خوش‌آمد گویی عوامل کار، همراه بود با دروغ‌های کش‌دار من به مادرم راجع به خوب بودن همه‌چیز، تا اسباب نگرانی بهترین مادرِ دنیا نباشم! نشستن روی صندلی‌های چوبی! کم کم، سالن پر می‌شود! کنار من، زوجی نشسته‌اند که از قضا، پزشک‌اند! کنجکاوی‌ام از این حد از تصادف، حسابی گل می‌کند! پسرک، قصد مهاجرت دارد و دخترک، دوره‌ی اکسترنی‌اش را می‌گذراند! شروع می‌شود: … الکساندر: این حد …

مطالعه بیشتر »

نصف‌شب است دیگر، دکتر شوایتزر!

… ماری                         حلقه را نگاه می‌کند و می‌خواند: The life’s joy lies in doing. لبلان «عمل، تنها شادی زندگیست.» این مرد، روزگارتان را سیاه می‌کند، ماری!                         ماری حرکتی می‌کند که معنایش اهمیت ندادن به موضوع است.                         لبلان با صدایی فروخورده دنبال حرفش را می‌گیرد: شما و من قدر زندگی را می‌شناسیم… این آخرین تجربه‌ی ما بود، ماری… تو را خدا دیگر کلمه خوشبختی را به زبان هم …

مطالعه بیشتر »

سکویِ روبرو، ایستگاهِ کـــاوِهْ!

بسته‌های زرد و مشکی را جوری در بغلم می‌گیرم که انگار دنیایم را! – ترمینال مدرس؟ + سکوی روبرو، ایستگاهِ کاوه! این‌ها ‌تنها کلماتِ قابلِ تحملِ ایستگاهِ زندیه‌اند! – ایستگاه بعد، نمازی! و قطار؛ قطاری به سوی ناکجاآباد! مسیری که حتی تو را به دوری باطل هم نمی‌رساند! بی ابتدا، بی انتها! روزها بود که همهمه‌یِ ایستگاه نمازی را ندیده بودم! شب‌ها، دیرتر از آخرین کلاغ، کوچ می‌کنم و روزها، …

مطالعه بیشتر »

«ساده بودن را با احمق بودن و رند بودن را با باهوش بودن اشتباه نگیریم»

چند وقت پیش بود که تصمیم گرفتم، هیچ نظری در وبلاگم را قبول نکنم! یعنی به دنبال این نباشم چه کسی می‌خواند، یا چه کسی، چه تفکری را در سر می‌پروراند! بنویسم، بدون توجه به اینکه هر کسی چه برداشتی از آنچه نوشته‌ام، دارد! (البته این را هم بگویم که هنوز هم به سختی، در جستجوی آدم‌هایی با افکار نو هستم! اما در قالبی زنده؛ نه در قالب تصنعی وبلاگ …

مطالعه بیشتر »

می‌گذرد…

بدی زندگی در جمع، این است که هم‌صحبت شدن با آدم‌ها در دراز مدت، شانس اشتباه کردن آن‌ها را بیش از پیش می‌کند! در واقع، هرچه بیشتر با گروهی وقت بگذرانی، با احتمال بیشتری از آن‌ها زده خواهی شد! شناخت، همان چیزی است که تو را از آد‌م‌ها فراری می‌دهد! شناختی که به زحمت و با هزینه‌ی بسیاری بدست می‌آید! اما، پایه‌ای می‌شود برای فاصله گرفتن از آد‌م‌ها! اما همین …

مطالعه بیشتر »