یک آدم پنجاه و پنج ساله!

خبرنگار بود! پیرمردی پنجاه و پنج ساله با قدی کوتاه، کمی چاق، کتی قهوه‌ای و موهایی که تماما سفید شده بودند! انسانی خوش صحبت، با نگاهی متفاوت نسبت به دنیا؛ اصالتا سیرجانی، متولد خرم‌شهر، ساکن شیراز! چون همسرش شیرازی است! سردبیر بخش هنری خبرگزاری ایرنا؛ دنیا دیده و آدمی که ادعا می‌کند چهل سالی است که تئاتر ندیده است و این یکی را به اصرار یکی از همکارانش آمده است! …

مطالعه بیشتر »

و این، یعنی هنوز زندگی نمرده است…

اولین نفری بودم که به سالن انتظار رسیدم! سالن که نه؛ یک راهروی عریض با صندلی‌هایی بدتر از نیمکت‌های پارک! تنها آدم حاضر، خانمی بود که بلیط‌ها را چاپ می‌کرد! که البته بلیطم را هم اشتباه چاپ کرد و همین باعث شد جای خوبی در سالن گیرم نیاید! تمام آن نیم ساعتی را که منتظر نشسته بودم، به این فکر می‌کردم که اینجا، چه تفاوتی با آن لابی پر زرق …

مطالعه بیشتر »

اینجا، 539L است! (بخش اول)

نمی‌دانم ناگهان چه شد که درست وسط انجام آن همه کار عقب افتاده، یاد این آهنگ افتادم! پی‌نوشت: اینجا در 539L، عادتی داریم که بیشتر از خیلی از چیزها دوستش دارم! آن هم اینکه موقع شام یا ناهار که شده باشد، غذایمان را همراه با یک موسیقی صرف می‌کنیم! وحید، خیلی به معین علاقه دارد و از هر نوع آهنگی که زبانش را نفهمد بی‌زار است! من بیشتر ترجیح میدهم …

مطالعه بیشتر »

انجیر خشک!

شب امتحان اطفال است. در سالن مطالعه‌ی دانشکده، پشت یکی از آن میزهای دوست‌داشتنی قهوه‌ای‌رنگِ بزرگ نشسته‌ایم! اسباب شب‌زنده‌داری‌اش را به همراه مقداری قسبک و انجیر خشک، سر میز می‌آورد! از سر شب تا حالا، نگذاشته‌ام یک کلمه با تمرکز، درست و حسابی درس بخواند! هرچند از آن دست از آدم‌هایی است که چندان میلی به ارتباط با بقیه ندارد اما من هرجور که شده باشد سعی می‌کنم سر صحبت …

مطالعه بیشتر »

(6) دنیای من، دنیا تو، دنیای ما!

چند وقت پیش کتابی خواندم از ویل دورانت در باب معنای زندگی! آدمی که خود عمرش را در نوشتن یک تاریخ صرف کرده است، حالا به صرافت می‌افتد که گنج آدم‌های بزرگ در کجا پنهان شده است؟ چه چیزی به آن‌ها برای ادامه‌ی زندگی‌شان امید می‌دهد؟ چه چیزی تسلی‌بخش روزهای سخت زندگی‌شان است و در نهایت، ایمانشان در چه چیزی نهفته است؟ دیدگاه‌های متفاوتی از آدم‌هایی گوناگون از اقصا نقاط …

مطالعه بیشتر »

(5) من یک دروغگو هستم.

پیش‌نوشت: این متن خطاب به خودم نوشته شده است! صادقانه، بی‌پرده و رک و راست! بی‌آنکه کوچک‌ترین منظوری در پشت هیچ یک از کلمات آن وجود داشته باشد. داشتم به این فکر می‌کردم که وقتش است که دیگر چیزی بنویسم و چه چیزی دم دست‌تر از آنچه در این یک هفته گذشته است؟ ابتدا، خواستم در نکوهش آدم‌ها بنویسم! بعد خواستم که قدری مراعات کنم و از دریچه‌ی دیگری به …

مطالعه بیشتر »

ما هیچ! ما نگاه!

پیش‌نوشت: آنچه در پی خواهد آمد، درد و دلی است با همه‌ی روزهایی که خوب نگذشت‌ند! خواب خوبی بود! یعنی از آن خواب‌هایی که دوست داری تا انتهای عالم ادامه پیدا کنند! از آن خواب‌هایی که می‌دانی، در بیداریِ پس از آن، چیزی انتظارت را نمی‌کشد! اما، دریغ، که این خواب، خوابِ خرگوشی است که چونان کبک، سرش را در برفِ استخوان‌سوزِ این روزهایِ میهنم فرو برده است تا مبادا …

مطالعه بیشتر »

خُشک!

نامش، با مسماتر از چیزی است که فکرش را می‌کردم! خشک بودنش، ابدا ربطی به رطوبت هوایش ندارد! بحث، همان قصه‌ی تلخ و تکراری زندگی است! مسیری پر پیج و خم در میانه‌ی شهری پر از انسان‌هایی بی‌در و پیکر که هر روز، بی‌توجه به نگاهت، از کنار تو می‌گذرند؛ گاه زباله‌هایشان را نثارت می‌کنند و اگر چشم تو را دور ببینند، حتی، گاهی، بخشی از وجودت را تصرف خواهند …

مطالعه بیشتر »

اگَه زندگیم نَشابی ، چه بُگُم کَرِ خُدا دِن / زِرِ خاکِ پاکِ بَستَک ، وَ خَشی مزارُم اُشکُ

گاهی، خیلی اتفاقی با چیزهایی برخورد می‌کنی که یک دنیا ارزش دارند! مثل یک شعر قدیمی؛ مثل یک صدای گرم؛ مثل یک حس زیبا در عمیق‌ترین روزهای زندگی! چَشیای ناز ِمَسْتُشْ ، وَ یَه غَمْزَه خارُم اُشکُ بَخدا که هِسکَه نادِین، چه وَ روزگارُم اُشکُ گَپیای دِلنِشینُش ، وَ خَشی چُن بَرُن دِن وَ لِطافتِ کَلومُش، هَمَه آیه بارُم اُشکُ مُ اُمیدُم از خدا دِن ، که مُگِی خداش بِبِنِم …

مطالعه بیشتر »