(8) آن نرده‌های کذایی!

اینجا، دانشکده‌ی پزشکی است! جایی که یا آنقدر آن را دوست خواهی داشت که زندگی‌ات را برای رسیدن به آن به معنای واقعی کلمه هدر خواهی داد و یا آنقدر از آن متنفر خواهی بود که باز هم زندگی‌ات را در راه نرسیدن به آن، دور خواهی ریخت! اینجا ، دقیقا دانشکده‌ی پزشکی است! و اینان که می‌بینی، دانشجوهایش هستند! آدم‌هایی که از دید خودشان، زحمت کشیده‌اند و اگر امروز …

مطالعه بیشتر »

(7)

پیش‌نوشت نخست: آنچه در ادامه خواهد آمد، صرفا به دلیل الزامی است که به آن پایبندم تا به قول رفیقی، این چشمه نوشتن خشک نشود! پیش‌نوشت دوم: بخشی از این حرف‌ها نشئت گرفته از بدبینی ذاتی من است! کتابخانه خوارزمی را حتما می‌شناسید! یعنی اگر فرصت زندگی گردن در شیراز نصیبتان شده باشد، حتما گذرتان به آن میدان نمازی معروف و آن ملاصدرای زیبا با درخت‌های افرای چهل ساله‌اش افتاده …

مطالعه بیشتر »

به یاد گنجشککی که دانه برمی‌چیند!

سرمای سوزانی از لابه‌لای درزها، دو پای ازکارافتاده‌اش را منجمد می‌کند! صدای باد، توگویی خبر از اتفاقی ناگوار می‌دهد! تاریکی، از پشت پنجره‌ی خاک‌گرفته‌ی اتاق، به روزگار درهم‌ش سرک می‌کشد و تنها ستاره‌ی شب‌های آغشته به ظلمت‌اش را کور می‌کند! پرتقالی که چند روز پیش در کنار میز سیاه‌ش گذاشته بود، گندیده است! بوی تعفن، فضای مسموم ذهنش را پر کرده است! افکار، چونان راهزنانی، یک به یک خاطرات خوب …

مطالعه بیشتر »

یک آدم پنجاه و پنج ساله!

خبرنگار بود! پیرمردی پنجاه و پنج ساله با قدی کوتاه، کمی چاق، کتی قهوه‌ای و موهایی که تماما سفید شده بودند! انسانی خوش صحبت، با نگاهی متفاوت نسبت به دنیا؛ اصالتا سیرجانی، متولد خرم‌شهر، ساکن شیراز! چون همسرش شیرازی است! سردبیر بخش هنری خبرگزاری ایرنا؛ دنیا دیده و آدمی که ادعا می‌کند چهل سالی است که تئاتر ندیده است و این یکی را به اصرار یکی از همکارانش آمده است! …

مطالعه بیشتر »

و این، یعنی هنوز زندگی نمرده است…

اولین نفری بودم که به سالن انتظار رسیدم! سالن که نه؛ یک راهروی عریض با صندلی‌هایی بدتر از نیمکت‌های پارک! تنها آدم حاضر، خانمی بود که بلیط‌ها را چاپ می‌کرد! که البته بلیطم را هم اشتباه چاپ کرد و همین باعث شد جای خوبی در سالن گیرم نیاید! تمام آن نیم ساعتی را که منتظر نشسته بودم، به این فکر می‌کردم که اینجا، چه تفاوتی با آن لابی پر زرق …

مطالعه بیشتر »

اینجا، 539L است! (بخش اول)

نمی‌دانم ناگهان چه شد که درست وسط انجام آن همه کار عقب افتاده، یاد این آهنگ افتادم! پی‌نوشت: اینجا در 539L، عادتی داریم که بیشتر از خیلی از چیزها دوستش دارم! آن هم اینکه موقع شام یا ناهار که شده باشد، غذایمان را همراه با یک موسیقی صرف می‌کنیم! وحید، خیلی به معین علاقه دارد و از هر نوع آهنگی که زبانش را نفهمد بی‌زار است! من بیشتر ترجیح میدهم …

مطالعه بیشتر »

انجیر خشک!

شب امتحان اطفال است. در سالن مطالعه‌ی دانشکده، پشت یکی از آن میزهای دوست‌داشتنی قهوه‌ای‌رنگِ بزرگ نشسته‌ایم! اسباب شب‌زنده‌داری‌اش را به همراه مقداری قسبک و انجیر خشک، سر میز می‌آورد! از سر شب تا حالا، نگذاشته‌ام یک کلمه با تمرکز، درست و حسابی درس بخواند! هرچند از آن دست از آدم‌هایی است که چندان میلی به ارتباط با بقیه ندارد اما من هرجور که شده باشد سعی می‌کنم سر صحبت …

مطالعه بیشتر »

(6) دنیای من، دنیا تو، دنیای ما!

چند وقت پیش کتابی خواندم از ویل دورانت در باب معنای زندگی! آدمی که خود عمرش را در نوشتن یک تاریخ صرف کرده است، حالا به صرافت می‌افتد که گنج آدم‌های بزرگ در کجا پنهان شده است؟ چه چیزی به آن‌ها برای ادامه‌ی زندگی‌شان امید می‌دهد؟ چه چیزی تسلی‌بخش روزهای سخت زندگی‌شان است و در نهایت، ایمانشان در چه چیزی نهفته است؟ دیدگاه‌های متفاوتی از آدم‌هایی گوناگون از اقصا نقاط …

مطالعه بیشتر »