(13) خودکشی

از نظر من، مرگ، یک فرایند طبیعی غیرقابل اجتناب با تمام تعاریف مرسومی است که سال‌ها در قالب شعار، با آن‌ها روبرو شده‌ایم! یک مسیر رفتنی که دیر یا زود، سرنوشت ما خواهد بود! گریه کردن برای رفتگان، نوعی تخلیه‌ی عاطفی برای فرار از تخریب‌شدن توسط بخشی از هورمون‌هاست تا باز، فردا، انرژی کافی برای بیدار شدن و راه رفتن داشته باشیم! گریستن، نوعی سم‌زدایی خارق‌العاده برای فرار از ترسی …

مطالعه بیشتر »

یک دل‌باختگی عجیب به رفتن!

یک جور حس عدم تعلق! چیزی شبیه به بیگانگی! یک ناهنجاری ناتمام با تمام اجزای فیزیکی اطراف که اخیرا، روح یافته و در قالب اوهامی محو متجلی می‌شوند و مرا به سوی خویش فرا می‌خوانند! نوعی حس غریبگی! غریبگی ناشی از عدم تعلق! به افراد، به اشیاء، به تمام اجزا! طرز عجیبی از زندگی در میان اصوات بی‌آنکه چیزی بشنوی! صحبت کردن، بی‌آنکه چیزی بگویی! چشمانی باز، بی‌آنکه چیزی ببینی! …

مطالعه بیشتر »

(12) اندکی توجه، قدری محبت و ذره‌ای جایگاه!

پیش‌نوشت: چند خط زیر، مثل همیشه، محصول بیدارخوابی‌های پایان‌ناپذیری است که به طرز وحشتناکی ریتم زندگی‌ام را بهم ریخته‌است! ایده‌ی اولیه، اما، بعد از خواندن چند خطی از چند نفر از همکلاسی‌ها، شکل گرفت! بسیار پیش‌آمده است که در جمعی، یا حتی در مکالمات دو نفره‌ی خود، با افرادی برخورد کرده‌ایم که دائما از خود و دستاورهای خود و حتی بعضا، خانواده‌شان به طرز عجیبی تعریف می‌کنند! حتی گاهی، خودمان، …

مطالعه بیشتر »

(11) ای کاش…

پیش‌نوشت: این روزها، هجوم بی‌سابقه‌ی بیچارگی بر سرمان آنقدر ما را به تجدید نظر در فکرهای هزار و یک شب‌مان کشانده است که گاهی به این فکر می‌کنم، نکند تمام آدم‌هایی را که می‌شناخته‌ام، پس از پایان این حجم از دیوانگی، دیگر نشناسم! از طرفی، این خانه‌نشینی اجباری (که البته برای من، یک خوابگاه‌نشینی خودخواسته است)، نقش وسایل ارتباطی را برایمان پررنگ‌تر کرده است؛ چه آنکه تنها راه کاستن از …

مطالعه بیشتر »

یک هرزگی بی‌حد و حصر

ساعت 04:30 صبح چهارشنبه 13‌ ام اسفند 98 است و من، درمانده‌تر از هر زمان، ناخودآگاه، دست به کاری زده‌ام که اکنون، هیچ رغبتی به آن ندارم: نوشتن! نوشتن، هیچ وقت برای من مسئله نبوده است! اهمیت خاصی نداشته و ندارد! منکر روزهایی که به نوشتن داستانی بلند یا یک اتوبیوگرافیِ طویلِ زندگی خاک‌گرفته‌ام فکر کرده‌ام نیستم، اما هیچ‌گاه، به آن به چشم چیزی خاص، نگاه نکرده‌ام! هیچ‌گاه، برای من …

مطالعه بیشتر »

دلم گرفته ای دوست!

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با منگر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارمکه دیده بر گشودم به کنج تنگنا مننه بسته‌ام به کس دل، نه بسته دل به من کسچو تخته پاره بر موج، رها… رها… رها… منز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیکبه من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا مننه چشم دل به سویی، …

مطالعه بیشتر »

تکرارنشدنی‌ها (1)

پیش‌نوشت اول: کم کم، پیر می‌شویم! شاید هنوز، سن‌مان آنقدر کم باشد که پیرشدن در نظرمان، آنقدرها هم به چشم نیاید، اما که می‌توانداین حقیقت را کتمان کند که در این سال‌ها، به قدر هزاران سال پیر شده‌ایم! پیش‌نوشت دوم: برای من و نسل من، فوتبال، از زمانی شروع شد که تحولات دنیای مدرن، آن را تا سر حد مرگ زیبا کرده بود! درست از زمانی که رئال‌مادرید نخستین قهرمانی‌ …

مطالعه بیشتر »

حلقه‌ی برادری – نقدی خام، بر آنچه می‌گذرد.

به نام خداوندی که به ذاتِ دل‌ها، آگاهست! مقدمه آنچه در پی می‌آید، گوشه‌ای است از حقایقی که در بطن جامعه‌ای کوچک اما به شدت پایبند به اصول فرهنگی خودش می‌گذرد! به گمانم، پس از یهود، هیچ گروهی در دنیا تا این اندازه به اصول خویش پیابند نبوده‌اند و تا این حد در جهت اعتلا و انحصاری‌کردن آن نکوشیده‌اند! چنین برداشتی، ماحصل دمخور بودن با جمع کثیری از افراد این …

مطالعه بیشتر »

سایه‌یِ هیچ!

آخرین باری که راجع به رشته‌ام چیزی نوشتم، به خیلی وقت پیش باز می‌گردد! حالا و بعد تجربه کردن خیلی از اتفاقات گونه‌گون در این مسیر، حس کردم گفتن چند چیز ساده اما فراموش‌شده بد نباشد! داستان پزشک شدن هر کسی از یک جایی در زندگی‌اش آغاز می‌شود! برای برخی، پزشک شدن یک آرزوی دیرینه و یادگار دوران خردسالی است، برای برخی اما یک اجبار از جانب دیگران است و …

مطالعه بیشتر »