(5) من یک دروغگو هستم.

پیش‌نوشت: این متن خطاب به خودم نوشته شده است! صادقانه، بی‌پرده و رک و راست! بی‌آنکه کوچک‌ترین منظوری در پشت هیچ یک از کلمات آن وجود داشته باشد. داشتم به این فکر می‌کردم که وقتش است که دیگر چیزی بنویسم و چه چیزی دم دست‌تر از آنچه در این یک هفته گذشته است؟ ابتدا، خواستم در نکوهش آدم‌ها بنویسم! بعد خواستم که قدری مراعات کنم و از دریچه‌ی دیگری به …

مطالعه بیشتر »

ما هیچ! ما نگاه!

پیش‌نوشت: آنچه در پی خواهد آمد، درد و دلی است با همه‌ی روزهایی که خوب نگذشت‌ند! خواب خوبی بود! یعنی از آن خواب‌هایی که دوست داری تا انتهای عالم ادامه پیدا کنند! از آن خواب‌هایی که می‌دانی، در بیداریِ پس از آن، چیزی انتظارت را نمی‌کشد! اما، دریغ، که این خواب، خوابِ خرگوشی است که چونان کبک، سرش را در برفِ استخوان‌سوزِ این روزهایِ میهنم فرو برده است تا مبادا …

مطالعه بیشتر »

خُشک!

نامش، با مسماتر از چیزی است که فکرش را می‌کردم! خشک بودنش، ابدا ربطی به رطوبت هوایش ندارد! بحث، همان قصه‌ی تلخ و تکراری زندگی است! مسیری پر پیج و خم در میانه‌ی شهری پر از انسان‌هایی بی‌در و پیکر که هر روز، بی‌توجه به نگاهت، از کنار تو می‌گذرند؛ گاه زباله‌هایشان را نثارت می‌کنند و اگر چشم تو را دور ببینند، حتی، گاهی، بخشی از وجودت را تصرف خواهند …

مطالعه بیشتر »

اگَه زندگیم نَشابی ، چه بُگُم کَرِ خُدا دِن / زِرِ خاکِ پاکِ بَستَک ، وَ خَشی مزارُم اُشکُ

گاهی، خیلی اتفاقی با چیزهایی برخورد می‌کنی که یک دنیا ارزش دارند! مثل یک شعر قدیمی؛ مثل یک صدای گرم؛ مثل یک حس زیبا در عمیق‌ترین روزهای زندگی! چَشیای ناز ِمَسْتُشْ ، وَ یَه غَمْزَه خارُم اُشکُ بَخدا که هِسکَه نادِین، چه وَ روزگارُم اُشکُ گَپیای دِلنِشینُش ، وَ خَشی چُن بَرُن دِن وَ لِطافتِ کَلومُش، هَمَه آیه بارُم اُشکُ مُ اُمیدُم از خدا دِن ، که مُگِی خداش بِبِنِم …

مطالعه بیشتر »

مضحک، به معنای واقعیِ کلمه!

تمام شناخت من و بقیه‌ی آدم‌هایی که سر کلاس بودند، محدود بود به اسمی که حتی متفاوت از آب در آمد! او، آدمی خشک، شوخ، با ریشی منظم، به دور از رسمیت شناخته‌شده‌ی یک استاد دانشگاه، با موهایی کم‌پشت و شخصیتی خاص بود! البته شاید واژه‌ی خاص، واژه‌ی چندان درستی برای توصیف او نباشد! مضحک، هنوز بیشتر برازنده‌ی چنین منشی است! آدمی که شخصیت افراد را بر اساس جایگاه اجتماعی‌شان …

مطالعه بیشتر »

«زندگی»

3652 روز و یه دنیا خاطره  تو این ده سال، چند بار به خاطر فوتبال فریاد کشیدید؟ چند شب خوابتون نبرده و چقدر فشار خون‌تون با دریبل‌ها و گل‌های سرنوشت ساز تغییر کرده؟ فوتبال، تنها یک واژه نیست، تنها یک بازی کودکانه نیست! فوتبال یعنی زندگی؛ یعنی تمامِ تمامِ دنیای کوچکِ من؛ یعنی خوش‌حالی بی‌حد و حصر؛ یعنی زخمی که مرهمی ندارد! فوتبال، روحی است که مرا به زندگی امیدوار …

مطالعه بیشتر »

حکایت ماست‌فروش!

شنیده‌اید قطعا! مثلی که می‌گوید: هیچ ماست‌فروشی نمی‌گوید ماست من ترش است! حکایت اوست! عقبه‌مان برمی‌گردد به هفت سال پیش! روزهای اول خیلی نمی‌شناختمش! هرچقدر پیش‌تر رفتیم، بیش‌تر با شخصیتش آشنا شدم؛ و این، توامان بود با انزجاری وصف‌ناپذیر! هنوز، استعدادش را می‌ستایم! اما، منش‌اش و آن‌گونه که خویشتن را در چشمه‌ی بی‌گناهی می‌شوید، سبب آزار آدمی است! امروز، و پس از روزهای بسیاری که تعمدا از او فاصله گرفته …

مطالعه بیشتر »

(4) خودفریفتگان!

پسرخاله سه ساله‌ی من، عاشق موبایل است! باهوش، زیرک، بامزه و در عین حال به شدت رُک و صادق! داستان معروفش را هم شاید شنیده باشید: – علیرضا، منو دوست داری؟ + آره، عزیزم! – گوشی‌ات کجاست؟ او، مانند ما به اصطلاح قدری بزرگ‌ترها، هنوز معنای دروغ گفتن را نمی‌داند! هنوز قدرت راست نگفتن و حتی گاهی، نگفتن را نمی‌داند! هنوز کارش جایی گیر نکرده است که مجبور باشد به …

مطالعه بیشتر »

آن دو صندلیِ بغل دستم!

خدا خدا می‌کردم که نیایند! نمی‌شناختمشان! فقط می‌دانستم که صندلی‌های 9 و 10 از ردیف سوم را رزرو کرده‌اند! خدا خدا می‌کردم نیایند؛ که جای بیشتری داشته باشم! کیفم را روی صندلی بغلی بگذارم و پاهایم جای بیشتری برای جولان دادن داشته باشند! اما آمدند! یک زوج جوان! کم کم، حرف‌های بلند بلندشان، به گوشم رسید! کنجکاوی‌ام با پی‌بردن به حرفه‌ی آن‌ها بیشتر شد! پزشک بودن! دخترکی که اکسترن بود …

مطالعه بیشتر »

اگر از نو شروع کنیم!

ورودم به سالن، با خوش‌آمد گویی عوامل کار، همراه بود با دروغ‌های کش‌دار من به مادرم راجع به خوب بودن همه‌چیز، تا اسباب نگرانی بهترین مادرِ دنیا نباشم! نشستن روی صندلی‌های چوبی! کم کم، سالن پر می‌شود! کنار من، زوجی نشسته‌اند که از قضا، پزشک‌اند! کنجکاوی‌ام از این حد از تصادف، حسابی گل می‌کند! پسرک، قصد مهاجرت دارد و دخترک، دوره‌ی اکسترنی‌اش را می‌گذراند! شروع می‌شود: … الکساندر: این حد …

مطالعه بیشتر »