یک دریایِ ناشناخته

خلاق است! یا شاید من دوست دارم اینگونه ببینمش! در واقع، این دوست داشتن، ناشی از ندانستن است! وقتی چیزهای کمی راجع به کسی می‌دانی و فرصت شناختن آدم‌ها هیچ وقت نصیبت نمی‌شود، ذهنت دوست دارد آن‌ها را بر اساس بهترین تصوراتش شکل دهد!

خلاق است! قدی متوسط با صورتی زیبا! بیشتر زیبایی‌ش را وامدار شیطنت و جذابیتی است که در چهره‌اش دارد! لبخند زیبایش، بسیار شبیه به یکی از آشنایان قدیمی‌ام است و دقیقا، همین مسئله در ابتدایی‌ترین برخورد، سبب جلب توجه من شد!

رفتارش، تا آنجا که دیده‌ام، نجیبانه و افتاده است! در اوج جوانی، سختی‌های خاص خودش را پشت سر می‌گذارد! شخصیتی شبیه به آنچه من از آن رنج می‌برم دارد! تا چه حد این شباهت وجود دارد، نمی‌دانم اما اصل، یکی است!

حرف‌هایش، بوی فکر می‌دهند! در واقع، تا حد خیلی زیادی، دعوت به اندیشیدن را از نحوه‌ی گفتارش می‌توانی لمس کنی! کتاب می‌خواند؛ غالبا از همان چیزهایی که هر جوان بیست و یکی- دوساله‌ی امروزی می‌خواند!

اطلاعات عمومی‌اش به طرز زیبایی بالاست! از چیزهایی می‌گوید که گاهی برای اولین بار نامشان را می‌شنوی و یا به زبانی پیامی را مخابره می‌کند که کشف رمزش، گاهی چند دقیقه‌ای زمان می‌برد!

به زیبایی، بهار، زندگی، تفکر، تمام آن‌ چیزی که عشق می‌نامیم‌اش و روزهای نیامده، علاقه دارد! گاهی، سوال‌هایی می‌پرسد! شاید برای اینکه بداند، دانسته‌هایش، تا چه حد، در جهان‌بینی دیگران جای دارند! یا شاید، برای یافتن متاعی برای اندیشیدن، چنین چیزهایی می‌پرسد! سوال‌هایی که غالبا تمایل درونی‌ام به دادن پاسخی به آن‌ها، مرا از اظهار نظر منع می‌کند!

اما، بیشتر از این چیزی راجع به او نمی‌‌دانم! تمام برخورد ما با یکدیگر به سلام و علیکی خام در یکی از روزهای پاییز بازمی‌گردد! همانطور که گفتم، این خاصیت نشناختن است که می‌توانی به راحتی، هر ویژگی‌ای را برای آدم‌ها در نظر بگیری بی‌آنکه حتی خودشان روزی متوجه شوند!

درباره علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.