ده دقیقه، زندگی.

ده دقیقه‌ای بود که در کنار هم نشسته بودیم و گوشمان به دهان دیگری دوخته بود. او، پاهایش را در بغل گرفته بود، سرش را روی زانوانش گذاشته بود، موهایش را باز کرده بود و به من خیره بود.

من اما، به روبرو خیره بودم. ساعت، دیگر از نیمه شب گذشته بود و تنها صدای رفت و آمد گربه‌ها، آرامش کوچه را بر هم می‌زد.

به روبرو خیره بودم. یک ساختمان چند طبقه‌ی قدیمی با نمای سیمانی و پنجره‌های خاک‌گرفته و کهنه که سیاهی سال‌ها زندگی بر چهره‌اش، توی ذوق می‌زد.

کلمات، ناخودآگاه جاری می‌شدند اما به چیزهای دیگری فکر می‌کردم. به ماه فکر می‌کردم. به آدم‌هایی که در آن ساختمان کذایی زندگی کرده بودند. به نخستین ساکنان آن ساختمان. به چیزهایی که هر جمعه، از پنجره‌های غبارآلود ساختمان، تماشایشان می‌کردند.

خنکای مطبوع بهار، هنوز از کوچه رخت برنبسته بود. آرام و بی‌قرار، به من زل زده بود. من، اما، مثل تمام روزهایی که عنان کلمات از کف‌م می‌رود، چیزهایی می‌گفتم. او، اما، در تاریکی، به من گوش سپرده بود. آن ده دقیقه، طولانی‌ترین و آرام‌ترین ده دقیقه‌ای بود که در تمام زندگی تجربه می‌کردم.

گاهی آب دهانش را قورت می‌داد. سرش را کمی جابجا می‌کرد، بعد چشمانش را می‌بست و دوباره به دهانم چشم می‌دوخت.

هیچ وقت نفهمیدم آن شب چه چیزی در ذهنش می‌گذشت. هیچ وقت فرصتی پیش نیامد تا از او بپرسم راجع به خنکای آسمان، رقص ماه، آن نمای خاکستریِ سیمانی و حرف‌هایی که برای اولین بار بر زبان جاری می‌شدند، چه خیالاتی در سر می‌پروراند.

دیگر دیر شده بود. از نیمه شب تا جایی که جغدها امانم بدهند، در خیابان‌ها پرسه زده بودم. دیگر دیر بود. باید به اتاقی که به آن تعلق نداشتم بازمی‌گشتم.

در راه، آنقدر آهسته آهسته قدم برداشتم تا طلوع فرا برسد. خورشید را نظاره‌گر بودم. اما می‌دانستم زندگی‌ام در حضیض دیگری فرو رفته و چیزی در آن برای همیشه تغییر کرده است.

گاهی اتفاقات، بی‌آنکه ما ذره‌ای پیش‌بینی‌شان کنیم، رخ می‌دهند. اتفاق می‌افتند و زندگی ما را برای همیشه در مسیری قرار می‌دهند که دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند از آن مسیر منحرفمان کند. اگر خوش‌شانس باشیم، حجم اتفاقات خوب زندگی‌مان بر بدی‌هایش می‌چربد و عاقبت، به قولِ مادربزرگ‌هایمان عاقبت به خیر می‌شویم. اگر هم دنیا خوش نداشته باشد قهقهه‌هایمان را ببیند، بلاهایی بر سرمان نازل خواهد شد که حتی در غریب‌ترین کابوس‌هایمان هم خبری از آن‌ها نبوده است.

حالا نمی‌دانم کجاست. خیال هم نمی‌کنم برای او اهمیتی داشته باشد که بعد از سال‌ها، من به این فکر کنم که او کجاست. به هر حال، امیدوارم حالش خوب باشد و زندگی به کامش. مثل همیشه.

درباره علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

8 دیدگاه

  1. شهرزادراد

    مثل همیشه عالی
    آقای آذریه سوال داشتم شمادوران فیزیوپاتولوژی روتموم کردید؟
    برای آناتومی بدن کدوم کتاب روتأکیدمیکنیدوبیشترقبول دارید؟

    • سلام شهرزاد جان،
      متشکرم از لطفت.
      الان اواخر فیزیوپات دو هستم و چند ماه دیگه بالین شروع میشه.

      بستگی به این داره دنبال چی باشی.
      اگر صرفا می‌خوای کلیات همراه با بخش کمی از جزئیات نسبتا مهم رو بخونی، هیچی بهتر از جزوه اساتید نیست چون بخش های مهم کتاب های مختلف رو یک جا باهم داری دیگه نمیخواد خودتو لابه لای کتاب ها سردرگم کنی.
      اگر میخوای با سبک خاص یه کتاب اناتومی رو یاد بگیری، من خودم اسنل رو بیشتر پسندیدم به خاطر بار کلینیکال بیشترش ولی گری، بیشتر به درد علوم پایه میخوره چون جزئیات بیشتری داره.
      اطلس thieme هم هست که اونم بین اطلس های موجود (گری، اسنل، نتر، سوبوتا)، کتاب بهتری هست و علاوه بر گرافیک و نقاشی، عکس واقعی داره و دید بهتری واسه جسد عملی بهت میده و راحت تری.

      من خودم به شخصه اسنل و جزوه رو باهم میخوندم. اطلسی که استفاده کردم هم به جز بخش نورو که از thieme استفاده می کردم، الباقی از سوبوتا بود.

  2. علیرضا نمی‌دونم چرا ولی این متنت خیلی چسبید!

    • بهشون میگم: داستان‌های ناتمام زندگی!
      هر موقع یادی ازشون کنی، انگار که توی همین دقیقه درحال تجربه‌کردنشون هستیم.

  3. چقدر زنده بود این داستان
    انگار همین دیشب جلو چشم اتفاق افتاده
    عالی بود

    • ممنونم از لطفتون. بعضی لحظه ها اینقدر خوب و تازه میمونه که همیشه ادم غبطه میخوره به از دست دادنشون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.