تنها بازمانده‌ی روزهای خوش.

بچه بودیم؛ یعنی من فکر می‌کنم یه آدم بیست ساله، هنوز خیلی راه داره تا بالغ شدن. حتی یه آدم بیست و یک ساله، یا بیست و دو ساله و حتی گاهی بیشتر. بگذریم. تعریف می‌کردم واستون. ماها خیلی بچه بودیم. ساده بودیم. خنده‌هامون بی‌دلیل بود. عاشقی‌هامون صادقانه بود. دلبستنامون از عمق وجود بود و هرچیزی که می‌گفتیم، هیچ منظوری پشتش نداشتیم. صاف و ساده حرف می‌زدیم، شوخی می‌کردیم، گاهی نماز می‌خوندیم، حتی واسه سحر بیدار می‌شدیم که حس خوب سحر رو توی تمام روزمون داشته باشیم. شاید خیلی اهل روزه نبودیم، اما روزه‌دارهارو خیلی می‌پسندیدیم؛ از ته دل تحسینشون می‌کردیم و دوست داشتیم اگه روزه‌ی شکم نیستیم، حداقل کردارمون خالص باشه. خلاصه بگم، ماها، خوب نبودیم، اما بد هم نبودیم. بچه‌های شیطونی بودیم که از کت و کول زندگی بالا می‌رفتیم و صدای قهقهه‌مون توی هفت آسمون می‌پیچید. ماها خوب بلد بودیم که چجوری انتقام تمام بدبیاری‌هامونو از زندگی بگیریم. بلد بودیم به غصه‌ها لبخند بزنیم و کم کم با همدیگه، کنار هم و با هر لبخند تازه‌ای که روی لب‌های سرخمون می‌شکفه، حلشون کنیم. تنها بودیم، اما نمی‌ذاشتیم رفیقامون تنهایی رو حس کنن. اونام همین بودن. هوامونو داشتن؛ خنده‌هامون واسشون قوت قلب بود. شب‌زنده‌داری‌هامون واسه خوب کردن حال هم بود. تو مشکلات کنار هم بودیم و روزی نبود که احوالی از هم نگیریم.

زندگی گذشت. ما هم عین بقیه کم کم بزرگ شدیم. شدیم بیست و اندی سال. موهامون تار به تار شروع به سفید شدن کرد. دیگه چیزی دلمونو شاد نمی‌کرد. یهو انگار خشکیدیم. انگار تمام اون شور و شوق بچگیمون رفت. همه چیز یهویی بود. غافلگیر شدیم. همچنان مبهوت قضیه‌ایم. کم کم یاد گرفتیم از هم دور شیم. یاد گرفتیم هر آدمی یعنی یه غصه‌ی بیشتر، یعنی یه دردسر. یاد گرفتیم دیگه واسه تبریک سال نو به هم زنگ نزنیم؛ دیگه واسه هم کادو نگیریم، دیگه عاشق نشیم، دیگه دلمون بسته‌ی کسی نباشه، دیگه دل‌نبندیم به دنیا و آدماش. بریم غرق شیم توی اقیانوس تلخ زندگی. روزمرگی‌ها رو در آغوش بکشیم. خنده‌ها رو فراموش کنیم. بشیم آدم بزرگ. بشیم آدم بزرگ اخموی داغونی که از همه زخم می‌خوره و صداش در نمیاد. یاد گرفتیم رفیق یعنی: هی، اینقدر راجع بهت میدونم که باید ازم بترسی. عشق یعنی: هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم… یاد گرفتیم زندگی یعنی: گذشتن/شکستن و رفتن پیوسته. خواب یعنی: مرور تلخ خاطرات توی دنیای تاریک قصه‌ها. یادگرفتیم آدم یعنی: خطر! به دره نزدیک می‌شوید. درس یعنی: پول، پول، پول! یاد گرفتیم درد و دل یعنی: قضاوت! مرگ یعنی: آرامشی که دیگه باید دنبالش باشیم. کم کم یاد گرفتیم که خودمونو با سیگارای نکشید‌مون تخلیه کنیم. روحمون رو با قدم زدن‌های بی‌هدف توی ظلمت شب ارضا کنیم. یاد گرفتیم که نباید اعتماد کنیم، که داستانمونو نباید واسه کسی بگیم، که باید بمیریم، توی خودمون مچاله بشیم و بمیریم. یاد گرفتیم که دیگه بچه نباشیم.

ماها بچه بودیم. اما دیگه بچه نیستیم.

خدابیامرزتمون. خیلی وقته که مردیم.

این عکس مربوط میشه به عنفوان جوانی در بحبوحه‌ی ترم چهارم. درست توی روزهایی که من، علی، مهدی و امیرمهدی، مهم‌ترین تصمیم‌های زندگیمون رو توی چندماه گرفتیم و واسه همیشه، مسیر زندگیمون رو تغییر دادیم.
گذشته، برای این جمع، تا حد زیادی، همیشه مساوی خواهد بود با یه واژه: حسرت!

درباره علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

11 دیدگاه

  1. نگاه من به در برقی ساختمان ۳ بود
    علی مشغول تهیه مصاحبه ها بود
    تو رنگ به دنیایت اضافه میشد
    قمبر در فصل عسل بود
    ما بچه نبودیم
    ما فقط غرق بودیم
    و بی ملاحظگی
    خفه مان کرد
    “ما نیز روزگاری خوشبخت بوده ایم.
    خوشبخت زیر سایه ی ساطور.
    خوشبخت چون تَرَک یاس بر ساغر امّید
    از نصرت رحمانی-شمشیر معشوقه قلم”

  2. میم سین

    چقدر خوب مینویسید

  3. سلام ………رفیق یعنی از پشت خنجر زدن ولذت بردن ! خرد کردن و خندیدن بهت _ از نقطه ضعف سو استفاده کردن و ….‌‌‌‌‌‌‌….عشق یعنی دروغ و خیانت _ دروغ باز هم خیانت _ دروغ و خیانت ……زندگی یعنی بودن با اشغال هایی که حتی نام بردن از اسمشون ترا از زندگی بیزار میکنه و ترا به همه چیز بی اعتماد و بدبین ……..ببخشید دلم خیلی پر بود

  4. شهرزادراد

    سلام آقای آذر
    باعشق میشه همون نگاهای کودکی رونسبت به اطرافتون داشته باشید
    مابزرگ میشیم ،زخم میخوریم ،خیانت میبینیم ،ظلم میبینیم و….امااین دلیل نمیشه مابااین کارایی که بقیه سرمون آوردن یاحتی محیط تغییرش داده روح پاکی که خدابهمون داده روبه سنگی تبدیل کنیم که سیاه سیاه بشه
    همه چی بستگی به خودمون داره مابزرگ میشیم شایدتجربه هاباعث میشه که به دقایق سنمون ثانیه به ثانیه اضافه بشه ماازاین تجربه هادرس میگیریم اعتمادممنوع ،مهربانی ممنوع و….
    امااگراینطوربشه ماهم میشیم یکی عین خودشون
    مابایدازخودمون شروع کنیم بایدروح بزرگی داشته باشیم وببخشیم مافقط خودمون روداریم وخدامون روپس راه اصلیمون روگم نکنیم
    بی شک کسانی که دل بزرگی دارن ونگاهی پرازعشق به همه چیز حتی به دیواری قدیمی حتی به برگ گل یاس
    بی شک این هاانسانهای بزرگی خواهندشد
    بزرگی ای پرازپاکی و دوست داشتن
    آقای آذرشایدفکرکنیدکه همه ایناشعاره امابه قول قیصرامین پوربی عشق دل آدمی پیرمیشود
    امیدوارم ددلتون پرازمهربونی باشه

    • سلام شهرزاد،
      مرسی از حرف‌ها و نقطه نظرهای خوبت.
      شاید بهتر باشه اینجوری بگم که آدمی، دائما بین دو قطب امید و ناامیدی در رفت و امده. همونقدر به خنده نیاز داره که به گریه، همونقدر به حال خوب نیاز داره که به حال بد. واسه همینه که چون میگذرد ملالی نیست و در دراز مدت میبینیم که از دل همین شرایط، بعضا جوانه‌ای سبز شود رویایی، مثل همین چهار نفری که توی عکس میبینی که از دلش دوستان خوبی بیرون اومدن که لنگه اشون تو دنیا پیدا نمیشه.

      • شهرزادراد

        دکترخوشحالم که این بینش رودارید
        امیدوارم همیشه خداروبین همه اجساساتتون پیداکنید
        من توی اوج نداشته هام زمانی که هیچکسی نبوده خداروهمیشه داشتم
        امیدوارم خداپشت وپناهتون باشه همیشه وهمیشه
        وامیدوارم رابطه دوستانتون بین این 4 نفر پایداربمونده به پایداری یک کوه
        حقتون بهترین هاست (((((((:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.