از روزمرگی‌ها

از روزمرگی‌ها: یک پروژه‌یِ ازپیش شکست‌خورده.

این روزها، نوشتن قدری برایم سخت‌تر شده است. نوشتن که نمی‌توان گفت؛ یک جور پرسه زدن در دریایِ بی‌انتهایِ واژگان؛ واژگان که نه، مشتی اصوات موهوم که برایِ آن‌ها، نه ابتدایی متصورم و نه انتهایی! یک دویدن بی‌انتها بر روی تردمیلی که قرار نیست تو را به هیچ‌کجایِ جهان برساند. اصلا چرا باید برساند؟ چرا باید خیالِ خامِ رسیدن، تا این‌حد مرا به خود مشغول کند؟ گاهی، به هم‌نسلان خودم …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: از اینجا رانده، از آنجا مانده.

چند روزی است که چیزی، مثل همیشه ذهنم را مشغول کرده است. نوشتن از کثافتی که در آن دست و پا می‌زنیم، آن هم درست وقتی چند چیزِ تصادفی، رنجِ بودن را برای‌ت کم‌تر می‌کند، بیش از پیش دلم را به درد می‌آورد. چرا که نوشتن در ذاتِ خویش، نه راهی برای ارتباط گرفتن با دیگران، که آخرین ملجا برایِ فرار از خویشتنِ خویش است. حال با وجودِ این فضایِ …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در ستایشِ نافهمی!

از آن عادت‌هایِ بدی که دارم، همین است که هیچ‌وقت در هیچ کانالِ محتوایی در تلگرام بند نمی‌شوم. نهایتا یکی دو هفته و بعد می‌زنم به چاک. خیال می‌کنم آنقدر ماندن برای‌م تکراری می‌شود که زیر دلم می‌زند و هوس یک خلوتِ بی‌انتها امانم را می‌برد. اما در این بین، چندتایی هستند که ماه‌هاست مرا به خود بند کرده‌اند. یکی از این‌ها اما، طعمِ متفاوتی دارد؛ طعمِ زیبایِ نفهمیدن. من، …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: درد و دلی با مُرداب.

سالِ جدید، اما، انگار خوب افتاد و ذاتِ بی‌ذاتِ خیلی‌ها را شناختیم. دو صد البته که این شناخت، نه در یک روز و دو روز، که در گذر زمان اتفاق افتاده است و خب، مثل همیشه، خوب است، آدمی هر از چند گاهی، دستی به ترکیب تیم‌ش بزند مبادا در بازی‌ِ روزگار، شش‌تایی شود. حالا اما، از تیمِ من، انگار یک دروازه‌بانِ دل‌خسته مانده باشد با یک مهاجم‌ِ سایه‌یِ بازیگوش …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در بابِ نگفتنِ محض.

درد، اما کم نبوده و نیست. این امتداد بسیاری از مسائلِ موجود، از ازل تا ابدی که انتهایش نامعلوم است، اتفاق جالبی است. این همدردیِ ذاتی با حافظ و سعدی و رهی در پهن‌دشتِ مملکتی که به قولِ م. نامجو، نه آنقدر تاریخِ غریبی دارد و نه دردِ عمیقی، چیزِ دل‌انگیزی است. در این بین، شاید، چیزی که برایِ من، بیش از هر چیزِ دیگری در این سال‌ها، تحسین‌برانگیز‌تر بوده …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: درگذر، درگذر…

خیال می‌کنم، از برخی جهات، به بن‌بست رسیده‌ام؛ و این، انگار، اقتضایِ سن‌م است؛ شایدد هم، مثلِ سابق، ادامه‌یِ یک داستانِ تکراری. در میانه‌هایِ بیست و سه سالگی- که مطابقِ انتظارِ پیشین، هیچ چیزِ قابلِ تقدیری نبوده و نیست- کتاب‌هایی را می‌خوانم که باید در هجده‌سالگی می‌خواندم؛ کارهایی را می‌کنم که عبث می‌دانم و خود این فکر، بیهوده و بی‌ریشه‌ترین فکر ممکن است؛ به چیزهایی می‌اندیشم که می‌دانم هیچ ارزشی …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در بابِ روزمرگی‌ها.

خیال می‌کنم، نوشتن از بدیهی‌ترین رفتارهایِ آدمی در بطنِ حوادثِ مهم روزگار که انگار چشمِ و گوشِ مردم به روی رفتارهایِ احمقانه‌شان را می‌بندد، بهترین خدمتی باشد که به خودم کرده باشم. تا بوده، من، برای خود نوشته‌ام. بی‌هیچ چشم‌داشتی. نه انتظارِ فیدبکی وجود داشته است و نه انتظارِ معاشرتی دوسویه در بابِ درستی یا نادرستیِ آنچه من می‌اندیشم. اینگونه، به نظر، این اندیشیدن، در کنارِ نااندیشه‌هایی که در قالبِ …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در بابِ رنگ و بو!

در ناله‌های پیشین، از این گفتم که چقدر، چیزهایِ قدیمی، رنگ و بویِ خاک‌گرفته‌ای برای روزگاران سپری‌شده‌یِ پدرها و مادرهایمان هستند. حالا اما، خیال می‌کنم، این احمقانه‌ترین تشبیهِ تاریخ است. اساسا، چرا باید گذشته‌یِ بی‌رنگ، برای منی که هیچ تجربه‌یِ آشکاری از آن نداشته‌ام، تا این حد مهم و حیرت‌انگیز باشد. در این مجال، حتی مفهموم ساده‌زیستی نیز رنگ و بوی سابق را می‌بازد و در بطنی جدید، ویژگی‌هایِ دنیایِ …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: یک تضادِ ساده.

ماجرا، بس ساده است.! قدیمی شدن چیزهایی که سابقا، رنگ و بوی حیاطِ زندگیِ پدرها و مادرهایمان بوده‌اند و حالا، یکی پیدا می‌شود، زباله‌دانِ تاریخ را زیر و رو می‌کند و برگ برنده‌یِ دنیایِ امروزش را از میانِ چدن و پلاستیک، نجات می‌دهد. مثلا، همین پنج‌شش سال پیش بود؛ اگر در یک کافه‌ای، ظرفِ چدنی پیش رویت می‌گذاشتند، احتمالا با اکراهِ تمام، دست به غذا می‌بردی اما حالا، کلاس (!) …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: دیگر دستم به نوشتن نمی‌رود.

این روز‌ها کمتر می‌نویسم؛ یا شاید، به قدر قبل؛ اما در ذهن، بر لوحی خسته از جبر روزگار! این روزها، چیزهایی هست که مثل گذشته آزارم می‌دهد! مثل همیشه، روحم را می‌خراشد، خودش را به در و دیوارِ همیشگی ذهن می‌کوبد و بعد در افقِ خسته‌یِ انسانیت، محو می‌شود. چیزهایی هست! چیزهایی هست که هیچ پایانی بر آن‌ها نیست! چیزهایی که هرچند، از درون، شادی تو را فراگیرد، باز هم …

مطالعه بیشتر »