چیزهایی هست که نمی‌دانی!

به نام خدا

.

.

.

لحظات می‌گذرد و ما حواسمان نیست اتفاقاتی که در گذران زندگی برایمان می‌افتد، ذره ذره ذوقِ دلمان را کور می‌کند و این منِ امروزِ هر کدام از ما، که هیچ شباهتی به آدمِ پر از هیاهوی دیروز ندارد، ساخته و پرورده‌ی روزهای سختی‌ست که گذشته است

گذشته است که نه،

گذرانده‌ایم

به زحمت، به مشقت…

به مرارت و محنت و رنج و درد و اندوه…

و اما این کتاب،

چیزهایی هست که نمی‌دانی؛

در یک جایی در اواسط هجده‌سالگی، عشق، مبهم‌ترین سوال زندگی‌ام شد.

عشق با همان مفهوم جاودانگی‌اش!

کسی حتی اگر فقط یک‌بار طعم گس این حس را چشیده باشد می‌فهمد چه می‌گویم!

.

.

.

اولین بار شاید یک سال پیش بود که بخش‌های کوتاهی از این کتاب را خواندم! و بعد جستجوی من برای یافتنش! تا بالاخره گیرش انداختم! آن‌هم درست شب امتحان عفونی! جایی که کششی عمیق مرا به سوی خواندنش سوق می‌داد و داد و بیدادهای مهدی، مرا به نخواندنش دعوت می‌کرد!

از خیرش گذشتم، و یقین دارم، تا مدت‌ها، از آن خواهم گریخت؛ اما بالاخره روزی آن را خواهم خواند؛ با تمام زیبایی‌هایش، با تمام غصه‌هایش!

بخوانیدش…

پی‌نوشت: چند‌ خط اول، گزیده‌ایست از مقدمه‌ی کتاب!

درباره علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

10 دیدگاه

  1. با سلام ببخشید یک سوال خصوصی داشتم و اگر دوست دارید می تونید جواب بدید . می خواستم بپرسم آیا شما تابحال عشق واقعی را احساس کردید . ( منظورم عشق کوچه و بازاری یا داخل حیاط دانشکده یا راهروی آن یا عشق یک طرفه با خیال بافی احمقانه نیست ) عشق حقیقی که از ته دل باشه و آدم را به اوج می رسونه و دو طرف مانند لبلی و مجنون یا شیرین و فرهاد واقعا از ته دل همدیگر را دوست داشته باشند و عاشق هم باشند . ً.. فکر کنم خیلی سخت باشه اینجور عشق ها 😑

    • سلام زهرا،
      توی 10 سال اخیر، بارها و بارها این سوال رو از خودم پرسیدم و جالب اینه که هرچقدر که میگذره و اتفاقات متفاوتی رو توی زندگیم تجربه می‌کنم، جواب های متفاوت تری رو واسش پیدا می‌کنم.
      نمی‌تونم جواب مستقیمی به سوالت بدم ازین جهت که با خود سوال مشکل دارم و در نتیجه جواب مستقیم و مناسبی هم واسش ندارم.
      اما می‌تونم دریافت شخصی‌ام از عشق رو واست بسط بدم شاید طرز فکر من رو بهتر بشناسی و درک کنی چرا هیچ جواب yes/no برای این سوال ندارم:

      به عقیده من، عشق یک حالت یگانه یا یک اتفاق مستقیم و مشخص نیست. عشق یک طیف هست بین امید و ناامیدی. بین علاقه و بی علاقگی. بین دوست داشتن و دوست نداشتن. بین خواستن و نخواستن. بین دیدن خوبی ها و ندیدن اونها. بین لمس زندگی و چشم بستن به روی اون. یک طیف بین تمام این مسائل. وقتی کسی به اصطلاح عاشق میشه، در تمام این زمینه، به سمت یک سر طیف حرکت می‌کنه. دنیارو رنگی تر میبینه، دیگری رو دوست می‌داره، امید رو توی خودش حس می‌کنه، به مسائل علاقه مند میشه و کلا انگار عینکی که باهاش زندگی رو تماشا می‌کرده، تغییر می‌کنه.
      توی این تعریف شخصی از عشق، دیگه چیزی به نام هوس یا عشق یکطرفه یا عشق کوچه بازاری (به گفته‌ی تو)، معنا پیدا نمیکنه. مهم نیست تو یک طرفه عاشق باشی یا دو طرفه باشه، مهم نیست تو معشوقه ات رو از طریق دوست و اشنا پیدا کرده باشی یا توی محیط کاری باهاش اشنا شده باشی. تنها چیزی که مهمه اینجا، اینه که تو در یک مسیر قرار گرفتی. یک مسیری که روز اولش، کشش بی‌نهایتی نسبت به معشوقه ات حس می‌کنی، کم کم این کشش هوس گونه (که بیس هورمونی هم داره) جای خودش رو به نوع دیگه ای از علاقه می‌ده که همراه با آرامش هست، کم کم فرمش عوضش می‌شه و دغدغه های دوطرفه پیدا می‌کنی و به عبارت دیگه‌، هر روز، این عشق و علاقه، عمق پیدا می‌کنه.
      نکته ی مهم اینه که ما ها خیال می‌کنیم، بدون وجود کشش اولیه (که بهش میگیم عشق کوچه بازاری یا هوس یا هورمون)، امکان رسیدن به اون دوست داشتن اعلا وجود داره. این اشتباهه. به جرئت میتونم بگم هر نوع عشقی، حتی علاقه مادر و فرزندی، به مرور از سطح به عمق حرکت کردند. مشکل اینه که ما روند های زندگی رو یادمون میره و اتفاقات رو ساده انگاری می‌کنیم در حالی که اتفاقات ریشه در اعماق وجود ما و مسائل بسیار بسیار فراوانی داره.

      حسن ختام، این بخش از شعر شیمبورسکاست که سال‌هاست تو یاد و خاطره‌ی من مونده:

      «بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.»

  2. حرف شما کاملا منطقی است اما به شخصه برای خودم پیش اومده که طرف عاشق من بوده اما من هیچ علاقه ای بهش نداشتم واون به اصرار و پافشاری می خواست عشق خودش را بهم ثابت کنه در صورتیکه من هیچ علاقه ایی هم که نداشتم بلکه متنفر هم از او بودم و با اینکه می دونست که من به شخص دیگری علاقه دارم با این حال موجب اذیت و آزار من شده بود برای همین من به شخصه هیچ وقت این ججور دوست داشتن را عشق واقعی نمی دونم . عشق واقعی اونی هست که دو طرف واقعا همدیگر را از ته دل دوست داشته باشند چونکه خودم اون را تجربه کردم بهر حال متشکرم از پاسخگویی تون موفق باشید

    • آدم‌ها عشقی رو می‌پذیرند که فکر می‌کنن لیاقتشو دارند.

      همچنین، شاد باشی. 🙂

    • این طوری باشه هرکی را که داخل خیابون دیدیم و خوشمون اومد باید عاشقش بشیم ☺️😄

    • سلام البته به شخصه نمیشه از هر شخصی که دیدیم خوشمون اومد اسمش را عشق بنامیم .و بقول شما باید خویشتن دار بود . اینکه من از یک زن همسردار یا یک دختری که در رابطه می باشد خوشم بیاد بیشتر نوعی هوس می باشد هوسی که بیشتر بوی خیانت و سو استفاده را دارد (البته برای هردو طرف ) و این ها را نمیشه کلمه قشنگ عشق و دوست داشتن را بکار برد .

  3. با سلام احتراما دیدگاهی که من نوشتم اگه مناسب انتشار را نداشت می توانستید نشان ندهید . هرکس زندگی خودش را داره و هر جور دوست داره می تونه زندگی کنه و هر آغازی تنها ادامه ایست ….. در هر صورت ببخشید . موفق باشید ☺️

    • اگر مناسب انتشار نبود که منتشر نمیشد از اول. نگران نباش.
      اره هرکس زندگی خودشو داره و مادامی که به دیگران آسیبی نرسونه، هرجوری که دوست داره میتونه زندگی کنه.
      شاد باشی محمد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *