علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

از روزمرگی‌ها: دیگر دستم به نوشتن نمی‌رود.

این روز‌ها کمتر می‌نویسم؛ یا شاید، به قدر قبل؛ اما در ذهن، بر لوحی خسته از جبر روزگار! این روزها، چیزهایی هست که مثل گذشته آزارم می‌دهد! مثل همیشه، روحم را می‌خراشد، خودش را به در و دیوارِ همیشگی ذهن می‌کوبد و بعد در افقِ خسته‌یِ انسانیت، محو می‌شود. چیزهایی هست! چیزهایی هست که هیچ پایانی بر آن‌ها نیست! چیزهایی که هرچند، از درون، شادی تو را فراگیرد، باز هم …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: مرضِ کتاب.

امراض، شکلِ غریبی دارند! تقریبا، همه‌یِ انواعِ گونه‌گون آن، در ذات یکسان‌اند و تنها قدری در برخی از ویژگی‌هایِ ظاهریِ نه چندان مهم، با یکدیگر در تضاد‌اند. مثلا، همگی، در جایی از چرخه‌یِ معیوب‌شان، رو به جنون می‌گذارند و از حدِ تعادلِ انسانی‌شان خارج می‌شوند. (البته که جای سوال دارد که نُرمِ انسان، جنون است یا زندگیِ عقلایی!) این جنون، یه یک عدمِ تعادلِ واضح و غیرمنطقی می‌انجامد که سرنوشتی …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: همان داستانِ همیشگی.

کرونا و پساکرونا ندارد؛ داستانِ زندگی، اگر حواست به آن نباشد، می‌شود همان همیشگیِ همیشگی! یک خمودگیِ بی حد و اندازه که روز به روز، تو را در باتلاقِ روزمرگی بیشتر فرو‌ می‌برد! البته، تا بوده و بوده، داستان همین بوده! رخدادهای ریز و درشت زندگی، هر یک تنها به تناسبِ حجمِ شگفتی، مدتی ما را به فکر وامی‌دارد- و تنها فکر و نه آن عملی که انتظارش را داریم- …

مطالعه بیشتر »

و حالا، در آستانه‌یِ بهاری دیگر…

بیستـــــــُ و دومــِ دی‌مــــــاهــــِ هـــــــر ســـــــال زیبایِ چشم‌نوازِ دنیایِ من، تــولــدتـــــــــــ مبــــــــــــارکـــ! در این پهن‌دشتِ خداوندی، برای‌ت بهترین روزهایِ خندیدن را آرزو می‌کنم! برای‌ت، بهترین‌هایِ بهترین‌ها را آرزو می‌کنم! برای‌ت دلی، به بزرگی آفتاب، خنده‌هایی به عمقِ مهتاب، عشقی به ژرفنایِ اقیانوس و عمری به جاودانگیِ درخت، آرزو می‌کنم! زیبایِ چشم‌نوازِ روزهایِ بی‌قراری، دوباره شــــــکـفـتن‌ت، مبــــــــــارکـــــ! برای‌ت، خــــودت را آرزو می‌کنم؛ عمـــــــــیـق، پر مــــــــــــهر و تمام‌نــــــــــاشــدنـــی! بیستـــــــُ و دومــِ دی‌مــــــاهــــِ …

مطالعه بیشتر »

برای چشم‌های‌ت. (7)

همه می پرسند:چیست در زمزمه مبهم آب،چیست در همهمه دلکش برگ،چیست در بازی آن ابر سپید،روی این آبی آرام بلند،که ترا می برداینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها،چیست در کوشش بی حاصل موج،چیست در خنده‌یِ جام،که تو چندین ساعت،مات و مبهوت به آن می نگری؛نه به ابر،نه به آب،نه به برگ،نه به این آبی آرام بلند،نه به این خلوت خاموش کبوترها،نه به این آتش سوزنده کهلغزیده به …

مطالعه بیشتر »

از چیزها. (4)

پیش‌نوشت:خیلی اتفاقی، “از چیزها.” تبدیل شده است به گزارشی از هفته‌هایی که بی‌مهابا، یکی پس از دیگری در گذارند. در این بین، شاید پرداختن به مشتی اتفاقات رخ داده، چیز بدی نباشد و در کنار آن، تعهدِ من به نوشتن نیز، بیشتر خواهد شد. (1) مثل همیشه، آخر هفته‌ها، آغشته به اخبارِ ضد و نقیض است. از مرگِ عزیزی که انتظارش را نمی‌کشیدیم تا روندِ نزولیِ مملکتمان به ناکجاآبادی که …

مطالعه بیشتر »

چه باشد، اگر، مرگ در من بروید؟!

پیش‌نوشت:خیال نمی‌کنم نوشتن از چیزی که در ادامه خواهد آمد، اصلا ضرورتی داشته باشد. اما شاید، نوشتن، برای بخشی از جامعه‌ای که اعتقاد راسخی به این حرف‌های صد من یک غاز دارد، بد نباشد. حالا این که آیا همان بخش، اصلا اعتقادی به این خواندن‌ها دارد، خودش جای بسی پرسش است. «خرج سفر اسپانیا را نداشتم، پیشنهاد بارسا را رد کرده‌ام»! (+) این جمله، چشمم را گرفت! آن هم در …

مطالعه بیشتر »

از چیزها. (3)

(1) خیال می‌کنم دیگر موعدِ گرفتنِ آن گواهینامه‌یِ لعنتی رسیده باشد. البته که این بی‌تصدیقی در دنیایِ کرونایی، نه من و نه هیچ جنبنده‌یِ دیگری را از راندنِ این چهارچرخ‌هایِ زبان‌نفهم بازنداشته است، اما این سبک از راندن، چیزهایِ زیادی برای گفتن دارد. شاید این را، وقتی داری سرعتی را ورایِ هر دوربینِ نظارتی، آن هم در جاده‌ای با آسفالتی به قدمتِ سنِ پدرِ پدربزرگت تجربه می‌کنی، خوبِ خوب لمس …

مطالعه بیشتر »

ما و جهانی که از آنِ ما نیست!

کرونا و بازهم کرونا! این تمامِ چیزی است که در چند وقت اخیر، توی تمامِ دنیا پیچیده است! درست چند روز پیش، داشتم به این فکر می‌کردم که این کرونایِ منحوس (به زعمِ آن استادِ دانشکده‌مان)، چقدر زندگی‌مان را به‌هم ریخته است! شاید بهترین وصف‌ش، آن یک جمله‌یِ عمیقِ همان مجریِ برنامه‌هایِ جذابِ (!) شبکه‌یِ کودکِ صدا وسیمایِ دل‌انگیزمان (!) باشد: «کلمه‌ی مسافرت، خیلی وقت است که از دایره‌ی واژگان‌مان …

مطالعه بیشتر »