علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

بید‌های مجنون

آخرین باری که پایم را برای تشییع کسی به دارالرحمه گذاشته بودم، به یازده سال پیش باز می‌گردد! آن موقع‌ها، مادرم اجازه نمی‌داد سیاه بپوشم! خوب به یاد دارم که پیراهنی آبی آسمانی به تن داشتم با همان شلوار خاکستری و کفش‌های همیشگی! گریه می‌کردم! این دومین و آخرین باری بود که در آن سال برای پدرم گریه کردم! یک بار دیگر چهره‌اش را از لای‌ کفن سفیدش دیدم و …

مطالعه بیشتر »

خیال دیدنت چه دلپذیر بود…

پی‌نوشت نخست: خواستم راجع به تمام ساعت‌ها بنویسم اما انگار کلمات، نیامده، در گلویم تبدیل به بغضی می‌شوند که زندگی را برایم تلخ می‌کند! پی‌نوشت دوم: چقدر تلخ است که زمان، ذات آدم‌ها را به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن برایمان رو می‌کند! پی‌نوشت سوم: امروز با مادرم صحبت کردم؛ وقتی پرسید چه خبر؟ جواب دادم: یکی از همکلاسی‌هایم مُرد! به همین سادگی… پی‌نوشت چهارم: چقدر صدای سایه، آرامش‌بخش است! پی‌نوشت پنجم: …

مطالعه بیشتر »

خاکِ‌شیر!

او را خیلی دوست دارم! معمولا وقتی یک را دوست دارم، نشانه‌اش این است که دائما روزهای بدون او را در ذهنم مرور می‌کنم؛ آن لحظه‌ای که تلفنم زنگ می‌خورد و می‌گویند: تمام کرد! برای همین می‌گویم، او را خیلی دوست دارم! شاید پنجاه و هشت سال یا بیشتر، سن داشته باشد! یک بار تاریخ تولدش را پرسیده‌ام! اما آن را به خاطر نمی‌آورم! تنه می‌دانم زاده‌ی فروردین ماه است! …

مطالعه بیشتر »

از روزهایی که گذشت…

چند هفته بیشتر تا پایان حضور همه روزه‌ی من در دانشکده نمانده است! این را ساعت 4 صبح، وقتی از شدت مصرف کافئین، تمام ذهنم در تاریکی سیر می‌کرد، متوجه شدم! فقط چند هفته و بعد یک خداحافظی با شکوه با جایی که سه سال و نیم از بهترین روزهای عمرم را در آن گذراندم! داشتم به این فکر می‌کردم که باید با یادی خوش از اینجا بروم یا با …

مطالعه بیشتر »

(8) آن نرده‌های کذایی!

اینجا، دانشکده‌ی پزشکی است! جایی که یا آنقدر آن را دوست خواهی داشت که زندگی‌ات را برای رسیدن به آن به معنای واقعی کلمه هدر خواهی داد و یا آنقدر از آن متنفر خواهی بود که باز هم زندگی‌ات را در راه نرسیدن به آن، دور خواهی ریخت! اینجا ، دقیقا دانشکده‌ی پزشکی است! و اینان که می‌بینی، دانشجوهایش هستند! آدم‌هایی که از دید خودشان، زحمت کشیده‌اند و اگر امروز …

مطالعه بیشتر »

(7)

پیش‌نوشت نخست: آنچه در ادامه خواهد آمد، صرفا به دلیل الزامی است که به آن پایبندم تا به قول رفیقی، این چشمه نوشتن خشک نشود! پیش‌نوشت دوم: بخشی از این حرف‌ها نشئت گرفته از بدبینی ذاتی من است! کتابخانه خوارزمی را حتما می‌شناسید! یعنی اگر فرصت زندگی گردن در شیراز نصیبتان شده باشد، حتما گذرتان به آن میدان نمازی معروف و آن ملاصدرای زیبا با درخت‌های افرای چهل ساله‌اش افتاده …

مطالعه بیشتر »

به یاد گنجشککی که دانه برمی‌چیند!

سرمای سوزانی از لابه‌لای درزها، دو پای ازکارافتاده‌اش را منجمد می‌کند! صدای باد، توگویی خبر از اتفاقی ناگوار می‌دهد! تاریکی، از پشت پنجره‌ی خاک‌گرفته‌ی اتاق، به روزگار درهم‌ش سرک می‌کشد و تنها ستاره‌ی شب‌های آغشته به ظلمت‌اش را کور می‌کند! پرتقالی که چند روز پیش در کنار میز سیاه‌ش گذاشته بود، گندیده است! بوی تعفن، فضای مسموم ذهنش را پر کرده است! افکار، چونان راهزنانی، یک به یک خاطرات خوب …

مطالعه بیشتر »