علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

از چیزها. (4)

پیش‌نوشت:خیلی اتفاقی، “از چیزها.” تبدیل شده است به گزارشی از هفته‌هایی که بی‌مهابا، یکی پس از دیگری در گذارند. در این بین، شاید پرداختن به مشتی اتفاقات رخ داده، چیز بدی نباشد و در کنار آن، تعهدِ من به نوشتن نیز، بیشتر خواهد شد. (1) مثل همیشه، آخر هفته‌ها، آغشته به اخبارِ ضد و نقیض است. از مرگِ عزیزی که انتظارش را نمی‌کشیدیم تا روندِ نزولیِ مملکتمان به ناکجاآبادی که …

مطالعه بیشتر »

چه باشد، اگر، مرگ در من بروید؟!

پیش‌نوشت:خیال نمی‌کنم نوشتن از چیزی که در ادامه خواهد آمد، اصلا ضرورتی داشته باشد. اما شاید، نوشتن، برای بخشی از جامعه‌ای که اعتقاد راسخی به این حرف‌های صد من یک غاز دارد، بد نباشد. حالا این که آیا همان بخش، اصلا اعتقادی به این خواندن‌ها دارد، خودش جای بسی پرسش است. «خرج سفر اسپانیا را نداشتم، پیشنهاد بارسا را رد کرده‌ام»! (+) این جمله، چشمم را گرفت! آن هم در …

مطالعه بیشتر »

از چیزها. (3)

(1) خیال می‌کنم دیگر موعدِ گرفتنِ آن گواهینامه‌یِ لعنتی رسیده باشد. البته که این بی‌تصدیقی در دنیایِ کرونایی، نه من و نه هیچ جنبنده‌یِ دیگری را از راندنِ این چهارچرخ‌هایِ زبان‌نفهم بازنداشته است، اما این سبک از راندن، چیزهایِ زیادی برای گفتن دارد. شاید این را، وقتی داری سرعتی را ورایِ هر دوربینِ نظارتی، آن هم در جاده‌ای با آسفالتی به قدمتِ سنِ پدرِ پدربزرگت تجربه می‌کنی، خوبِ خوب لمس …

مطالعه بیشتر »

ما و جهانی که از آنِ ما نیست!

کرونا و بازهم کرونا! این تمامِ چیزی است که در چند وقت اخیر، توی تمامِ دنیا پیچیده است! درست چند روز پیش، داشتم به این فکر می‌کردم که این کرونایِ منحوس (به زعمِ آن استادِ دانشکده‌مان)، چقدر زندگی‌مان را به‌هم ریخته است! شاید بهترین وصف‌ش، آن یک جمله‌یِ عمیقِ همان مجریِ برنامه‌هایِ جذابِ (!) شبکه‌یِ کودکِ صدا وسیمایِ دل‌انگیزمان (!) باشد: «کلمه‌ی مسافرت، خیلی وقت است که از دایره‌ی واژگان‌مان …

مطالعه بیشتر »

از نامه‌ها (4)

نامه‌ی شماره‌ی بیست و چهار: به آن مهدیِ اهلِ کاوار که بودنش، به از نبودنش است! سلام و دو صد سلام خدمتِ یارِ غارِ روزهایِ گمشده، مَش مهدیِ کاوارزاده از قضا، داستان از آن جایی شروع شد که من و تو، نمی‌دانم چی توی سرمان خورده بود که تصمیم گرفتیم طرحِ رفاقتی باهم بریزیم. و اصلا راستش را بخواهی، وجه تمایز این رفاقت، همین است. که نمی‌دانیم کی، چطور و …

مطالعه بیشتر »

این رنجِ دوست‌داشتنی.

از آخرین روزهایی که رنجِ تاول‌هایِ بزرگِ کف‌ِ پاهایم را به جان می‌خریدم تا کالری کالری، انرژی صرفِ راه‌هایِ همیشه آسفالتِ خیابان‌هایِ شهر کنم، زمانِ زیاد می‌گذرد. آن روزها، برای‌م وزن و چاقی و این‌چیزها، هیچ اهمیتی نداشت. سلامتی، اهمیتی نداشت. می‌دویدم، می‌دویم و باز هم می‌دویدم، بی‌آنکه هدفی داشته باشم. آن موقع‌ها، مهم، خودِ ذاتِ دویدن بود و توپی که گهگاه، مهمانِ پاهایم می‌شد. آن دویدن‌ها، آن بی‌ثمر دویدن‌ها، …

مطالعه بیشتر »

از چیزها. (2)

پیش‌نوشت:اگر مدتِ زیادی باشد که به اینجا سر می‌زنید (که غیر ممکن است چرا که کلا عمر این محفل به کمی بیشتر از یک سال هم نمی‌رسد)، حتما متوجه شده‌اید که سوگیری و قضاوت شخصی برایِ من تا چه حد امر پیش‌پاافتاده و مبرهنی است به نحوی که محوایِ بخشِ زیادی از مطالبِ به نگارش درآمده، صرفا نقدی تند و تیز به شرایطِ موجود یا از دست رفته است. (این …

مطالعه بیشتر »

برای چشم‌های‌ت (6)

از دل افروزترین روزِ جهان،خاطره ای با من هست.به شما ارزانی :سحری بود و هنوز،گوهرِ ماه به گیسوی شب آویخته بود.گل یاس،عشق در جان هوا ریخته بود.من به دیدار سحر می رفتمنفسم با نفس یاس درآمیخته بود .*می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : «های !بسرای ای دل شیدا، بسرای .این دل افروزترین روز جهان را بنگر !تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !آسمان، یاس، سحر، …

مطالعه بیشتر »

برای چشم‌های‌ت (5)

این موجودِ دوپایِ همیشه مغرور به کار‌های نکرده‌ی خویش، این همیشه نالان از سر و ضعِ دنیایِ دونِ خود، این همیشه در تب و تابّ رفتن به سویِ قله‌ها، آخر روزی، جایی، شده باشد به قدرِ ثانیه‌ای، از همه چیز می‌برد و به دنبالِ گوشه‌ای دنج، برای خستگی‌هایِ بی‌انتهایش می‌گردد. همین است که هر کدام‌مان را باید با لنگری پولادین، به گوشه‌ی نازکِ زندگی آویزان کرد. باید چیزی باشد، کسی …

مطالعه بیشتر »

از روزگارِ مردگان.

پرسه‌های شبانه‌ام را به گشت و گذاری در تاریخ ملت‌م تقلیل می‌دهم. درد شخصی‌ام در دریایی از خونِ ملت‌م غرق می‌شود و جای‌ش را به انبوهی از حزنِ بی‌پایانِ مردمانی می‌دهد که مرگ را، غایتِ خویش می‌بینند. زندگی، بی‌آنکه اعتنایی به نگاهِ ملتمسانه‌ام بیاندازد، راهِ سردِ مرگ را در پیش می‌گیرد و در آغوشَ نیستی، حیاتِ خویش را قربانی ریشه‌های تنومندِ حماقت می‌کند. صدایی نیست. آوازی نیست. درد است که …

مطالعه بیشتر »