علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

از روزمرگی‌ها: یک پروژه‌یِ ازپیش شکست‌خورده.

این روزها، نوشتن قدری برایم سخت‌تر شده است. نوشتن که نمی‌توان گفت؛ یک جور پرسه زدن در دریایِ بی‌انتهایِ واژگان؛ واژگان که نه، مشتی اصوات موهوم که برایِ آن‌ها، نه ابتدایی متصورم و نه انتهایی! یک دویدن بی‌انتها بر روی تردمیلی که قرار نیست تو را به هیچ‌کجایِ جهان برساند. اصلا چرا باید برساند؟ چرا باید خیالِ خامِ رسیدن، تا این‌حد مرا به خود مشغول کند؟ گاهی، به هم‌نسلان خودم …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: از اینجا رانده، از آنجا مانده.

چند روزی است که چیزی، مثل همیشه ذهنم را مشغول کرده است. نوشتن از کثافتی که در آن دست و پا می‌زنیم، آن هم درست وقتی چند چیزِ تصادفی، رنجِ بودن را برای‌ت کم‌تر می‌کند، بیش از پیش دلم را به درد می‌آورد. چرا که نوشتن در ذاتِ خویش، نه راهی برای ارتباط گرفتن با دیگران، که آخرین ملجا برایِ فرار از خویشتنِ خویش است. حال با وجودِ این فضایِ …

مطالعه بیشتر »

آن روزها، این روزها و روزهایی که نیامده‌اند!

کم کم به پایان راه نزدیک می‌شوم! قریب به یک سال از اولین روزِ شروعِ دورانِ بالینی‌ام می‌گذرد و من به هیچ وجه، آن روز اول را به خاطر ندارم. حتی روزهای اولِ دیگر را! بخش‌های گونه‌گون با قوانین عجیب و غریبی که طبیعتا باید در گوشه‌ای از خاطراتم خودشان را به دیوار میخ می‌کردند اما اکنون، حتی در زباله‌هایِ پشتِ انباری هم خبری از آن‌ها نیست. نمی‌دانم بعدا حسرتش …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در ستایشِ نافهمی!

از آن عادت‌هایِ بدی که دارم، همین است که هیچ‌وقت در هیچ کانالِ محتوایی در تلگرام بند نمی‌شوم. نهایتا یکی دو هفته و بعد می‌زنم به چاک. خیال می‌کنم آنقدر ماندن برای‌م تکراری می‌شود که زیر دلم می‌زند و هوس یک خلوتِ بی‌انتها امانم را می‌برد. اما در این بین، چندتایی هستند که ماه‌هاست مرا به خود بند کرده‌اند. یکی از این‌ها اما، طعمِ متفاوتی دارد؛ طعمِ زیبایِ نفهمیدن. من، …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: رنجِ عظیم.

حالا اما، خیال می‌کنم، ما ها زیادی می‌دویم؛ دنبال همه چیز؛ از ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی‌مان گرفته تا عالی‌ترین‌هایی که برایِ منِ زاده‌شده در این جغرافیایِ شوم، حکم آرزو را دارند تا یک نیازِ عالی. این دویدن، این مسابقه‌یِ بی‌انتها که به مرگ ختم می‌شود بی‌آنکه تو از آن لذتی برده باشی، این همه نفس نفس زدن برایِ بالا رفتن از نردبانی که به هیچ، تکیه داده است، در نهایت، رنجِ …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: درد و دلی با مُرداب.

سالِ جدید، اما، انگار خوب افتاد و ذاتِ بی‌ذاتِ خیلی‌ها را شناختیم. دو صد البته که این شناخت، نه در یک روز و دو روز، که در گذر زمان اتفاق افتاده است و خب، مثل همیشه، خوب است، آدمی هر از چند گاهی، دستی به ترکیب تیم‌ش بزند مبادا در بازی‌ِ روزگار، شش‌تایی شود. حالا اما، از تیمِ من، انگار یک دروازه‌بانِ دل‌خسته مانده باشد با یک مهاجم‌ِ سایه‌یِ بازیگوش …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در بابِ نگفتنِ محض.

درد، اما کم نبوده و نیست. این امتداد بسیاری از مسائلِ موجود، از ازل تا ابدی که انتهایش نامعلوم است، اتفاق جالبی است. این همدردیِ ذاتی با حافظ و سعدی و رهی در پهن‌دشتِ مملکتی که به قولِ م. نامجو، نه آنقدر تاریخِ غریبی دارد و نه دردِ عمیقی، چیزِ دل‌انگیزی است. در این بین، شاید، چیزی که برایِ من، بیش از هر چیزِ دیگری در این سال‌ها، تحسین‌برانگیز‌تر بوده …

مطالعه بیشتر »

اینگونه رنج کشیدن – در بابِ بهار و آزادی

شاید اولین باری که واژه‌یِ سیاه‌نمایی، برای‌م رنگ و لعاب ویژه‌ای یافت و در عمقِ جانم رسوخ کرد، زمانی بود که خاطره‌ایِ شنیدم از یکی از کلاس‌های درسِ دانشکده که یک صنعتگرِ جوان، در دفاع از فضاحتِ بی‌حد و حصرِ علوم‌پزشکی، در جوابِ استادی که از سختیِ کار و نبودِ امکانات گفته بود، حرف از “ما خوبیم همه بَدَن” زد و استادِ بیچاره را به سیاه‌نمایی متهم کرد. از همان …

مطالعه بیشتر »

سایه‌روشن: در بابِ پزشکی (4)

(4) همین الان، درست همین الانی که دارم می‌نویسم، استاد، در پس‌زمینه‌یِ رایگانِ اسکایپ، دارد راجع به چیزی صحبت می‌کند که همین امروز صبح، امتحانش را دادم و به قول بچه‌ها، کلک‌ش کنده شد. جالب است، نه! اینجا، اول از تو آزمون می‌گیرند، بعد تازه یادشان می‌افتد که خب، برای بیشتر چزاندن بچه‌ها چکار کنیم؟ کاری ندارد که، توی یک روز، دو راندِ بی‌خود برای‌شان می‌گذاریم، صرفا سمعی، بدونِ هیچ …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: درگذر، درگذر…

خیال می‌کنم، از برخی جهات، به بن‌بست رسیده‌ام؛ و این، انگار، اقتضایِ سن‌م است؛ شایدد هم، مثلِ سابق، ادامه‌یِ یک داستانِ تکراری. در میانه‌هایِ بیست و سه سالگی- که مطابقِ انتظارِ پیشین، هیچ چیزِ قابلِ تقدیری نبوده و نیست- کتاب‌هایی را می‌خوانم که باید در هجده‌سالگی می‌خواندم؛ کارهایی را می‌کنم که عبث می‌دانم و خود این فکر، بیهوده و بی‌ریشه‌ترین فکر ممکن است؛ به چیزهایی می‌اندیشم که می‌دانم هیچ ارزشی …

مطالعه بیشتر »