علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

صرفا جهتِ خالی نبودنِ عریضه.

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره چیزی در اینجا منتشر کنم، فقط از آن جهت که چراغ‌ش، روشن بماند و آنقدر‌ها خاک رویِ پیشخوانِ ناچیزش ننشیند که دیگر، رمقی برای گردگیری‌هایِ هرساله نماند. شاید بد نباشد از دلایل ننوشتن بگویم. نوعی خرق‌عادت! چرا که همیشه، نوشتن، مسئله بوده است و حالا، ننوشتن. اصلِ ماجرا این جاست که دیگر، تهی شده‌ام. چیزی برایِ بیان ندارم. برچسبهایِ فراوانی را به جان …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: تــُـفِ سربالا.

یکی از چیزهایی که خیال می‌کنم هر از گاهی، حضورش در زندگی‌ام کم‌رنگ می‌شود، زیستن در کنهِ سادگی است. زیستنی که متضمنِ بهره‌بردن از  همه‌چیز و همه‌کس نباشد؛ زیستنی که در گروِ توضیحِ همه‌چیز نباشد؛ زیستنی که هدفی را دنبال نمی‌کند جز خودش را؛ زیستنی که به معنایِ واقعیِ کلمه، در هر ثانیه‌یِ زندگی‌اش لااقل، رنج نمی‌برد- هرچند زندگی، سراسر رنجِ مضاعف است. معمولا این حس، زمانی به سراغم می‌آید …

مطالعه بیشتر »

(1) ظلمت‌نامه: گربه‌ای که دم حجله، کشته شد.

مقدمه: ظلمت‌نامه، روایت تلخی است از آن چه در کنه دانشکده پزشکی شیراز می‌گذرد. چیزهایی که اگر گفته نشوند، در گلو می‌مانند و مرا خفه می‌کنند. چیزهایی که اگر دست دانشکده به آن برسد، به حبس ابد محکومم خواهد کرد. چیزهایی که اصلِ کثیفِ ماجراست. بسیار متعفن‌تر و زننده‌تر از آن‌چه کسی از دنیایِ بیرون، حتی بتواند تصورش را بکند. من در اینجا، بی‌مهابا از حقایقی خواهم گفت که هیچ، …

مطالعه بیشتر »

اهمیتِ دورانِ علوم‌پایه؛ حفظ کردن، بدونِ فهمیدن؟

مقدمه مهم نیست دانشجویِ جدید‌الورود باشی یا روزهایِ آخر اینترنی‌ات را پشت سر بگذاری؛ در هر حال، گوشه‌ای ‌از ذهنِ تو، مدام جار می‌زند: چه سود از آن همه خواندن جنین‌شناسی، بافت شناسی و چه و چه و چه!؟ این مسئله و اعتقاد، هرچه جلوتر می‌رویم و ورودی‌های تازه‌تری به دانشکده وارد می‌شوند که آرمان‌های متفاوتی را دنبال می‌کنند و در عمل طرزِ فکرشان، دیگر آن نگرشِ قدیمی به مطالعه …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در نکوهش هیچ‌چیز و همه‌چیز.

صرفا خیال کردم چند وقتی است که چیزِ درخوری(!) در اینجا ننوشته‌ام و وقت‌اش است که حرف‌های به‌درد‌بخورتری(!) بزنم. موضوع‌ام را هم انتخاب کرده‌ام: در نکوهش‌ِ هیچ‌چیز و همه چیز! خب، داستان را اینگونه آغاز کنیم که هر ساله، وجه کثیری در این مملکت و سایرِ ممالک، خرجِ کتاب‌هایِ خودیاری می‌شود. اما کاش داستان به همینجا ختم می‌شد؛ بعد، عده‌ای پیدا می‌شوند و نقدی بر آن می‌گذارند و از این …

مطالعه بیشتر »

(1) از پرچانگی‌ها

پرده اول: یعنی همین است. مثلا هر چند وقت یک‌بار، به سرم می‌زند، دوباره از زمین و زمان ایراد می‌گیرم و تمامِ حرف‌هایم را سرِ یکی از رفقایِ گرمابه و گلستان، خراب می‌کنم. یعنی می‌خواهم بگویم، تهِ تهش همین است. مگر بیشتر از این از دستِ من برمی‌آید. مگر قدما، از دستِ اساطیر و دکاتر و اعزا برآمده است. مگر شده است که روزی از خوابِ نازِ صبحگاهی برخیزیم و …

مطالعه بیشتر »

و اینکــــــــــ ، بهــــــــار.

بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛ و همه چیز، دوبارهِ زیستنی چنان آغاز می‌کند توگویی تمامِ عمر را به دیدار این لحظه، گذرانده باشد. بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛ و تو، با آن دو چشمِ مهگونت، چنان به جهان می‌نگری که کودکی، دویدنِ گله‌یِ اسبانِ وحشی را در ارس‌باران. بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛ و زندگی، دوباره آغازیدنی مهیب اما درخورِ نگاه‌ت، به جهان عرضه می‌دارد؛ و خویشتنِ خویش را، فدایِ روحِ پاکِ تو می‌کند. بهــــــار فرا …

مطالعه بیشتر »

(0) ظلمت‌نامه: نقطه‌یِ صفر.

من، مثلِ همه‌یِ شما، عادت‌هایِ بد، کم ندارم. (البته به خودتان نگیرید. از قدیم گفته‌اند که آدمی باید انتقادپذیر باشد و دائما، بی‌شعوریِ امثالِ مرا به پایِ دوستی و این دست خزعبلات بگذارد تا مبادا خاطرش مشوش گردد.) یکی از این عادت‌هایِ بد (که به ناگاه مرا به یادِ آن کتابِ خزعبلِ همه‌خوانِ خرده عادت‌هایِ اتمی می‌اندازد) که همیشه گریبان‌گیر من بوده است، این پروژه تعریف کردن و بعد دویدن …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در این روزهایِ پایانی.

تنها چند روز به پایان نخستین دوره‌یِ برده‌داریِ نوینِ نظامِ آموزشِ پزشکیِ شیراز باقی نمانده است انگار، این چند روز، نمی‌خواهند که به خیر و خوشی، در خاطره‌ام، ثبت و ضبط شوند. اصلا در تاریخِ نمازی داریم که بعضی گروه‌ها، وحشی‌تر از بعضی دیگر‌اند. میزان توحش را هم مثل همیشه، استادِ گرانقدرِ آن راند تعیین می‌کند. چه بسا بخش‌هایِ متوحشی که با حضورِ گرمِ یک فردِ شاخص، به بهشت مبدل …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: سرنوشتِ لعنتیِ همه‌یِ ما

این بهشتی که برای‌ش جنگیدید، این آرمان شهری که خودتان را فدایِ وجودش کردید، جز ویرانه‌ای بیش، نبود! آری، روزها را شب کردید، شب‌هایتان را روز تا برسید به ناکجاآبادی سراب‌معاب در میانه‌یِ سوزان‌ترینِ بیابان‌ها! خواستید، منقلب شدید و با هر کلمه‌ای، مشتاق‌تر تا ببینید آنچه را نمی‌توانستید! آنچه را نمی‌خواستید! و این، سرنوشتِ همه‌یِ ماست! مردمانی غریب در زمانه‌ای مهلک که ناخواسته پا به وادیِ غم و افسردگی می‌گذارند …

مطالعه بیشتر »