آرشیو سالیانه: 2021

از روزمرگی‌ها: رنجِ عظیم.

حالا اما، خیال می‌کنم، ما ها زیادی می‌دویم؛ دنبال همه چیز؛ از ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی‌مان گرفته تا عالی‌ترین‌هایی که برایِ منِ زاده‌شده در این جغرافیایِ شوم، حکم آرزو را دارند تا یک نیازِ عالی. این دویدن، این مسابقه‌یِ بی‌انتها که به مرگ ختم می‌شود بی‌آنکه تو از آن لذتی برده باشی، این همه نفس نفس زدن برایِ بالا رفتن از نردبانی که به هیچ، تکیه داده است، در نهایت، رنجِ …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: درد و دلی با مُرداب.

سالِ جدید، اما، انگار خوب افتاد و ذاتِ بی‌ذاتِ خیلی‌ها را شناختیم. دو صد البته که این شناخت، نه در یک روز و دو روز، که در گذر زمان اتفاق افتاده است و خب، مثل همیشه، خوب است، آدمی هر از چند گاهی، دستی به ترکیب تیم‌ش بزند مبادا در بازی‌ِ روزگار، شش‌تایی شود. حالا اما، از تیمِ من، انگار یک دروازه‌بانِ دل‌خسته مانده باشد با یک مهاجم‌ِ سایه‌یِ بازیگوش …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در بابِ نگفتنِ محض.

درد، اما کم نبوده و نیست. این امتداد بسیاری از مسائلِ موجود، از ازل تا ابدی که انتهایش نامعلوم است، اتفاق جالبی است. این همدردیِ ذاتی با حافظ و سعدی و رهی در پهن‌دشتِ مملکتی که به قولِ م. نامجو، نه آنقدر تاریخِ غریبی دارد و نه دردِ عمیقی، چیزِ دل‌انگیزی است. در این بین، شاید، چیزی که برایِ من، بیش از هر چیزِ دیگری در این سال‌ها، تحسین‌برانگیز‌تر بوده …

مطالعه بیشتر »

اینگونه رنج کشیدن – در بابِ بهار و آزادی

شاید اولین باری که واژه‌یِ سیاه‌نمایی، برای‌م رنگ و لعاب ویژه‌ای یافت و در عمقِ جانم رسوخ کرد، زمانی بود که خاطره‌ایِ شنیدم از یکی از کلاس‌های درسِ دانشکده که یک صنعتگرِ جوان، در دفاع از فضاحتِ بی‌حد و حصرِ علوم‌پزشکی، در جوابِ استادی که از سختیِ کار و نبودِ امکانات گفته بود، حرف از “ما خوبیم همه بَدَن” زد و استادِ بیچاره را به سیاه‌نمایی متهم کرد. از همان …

مطالعه بیشتر »

سایه‌روشن: در بابِ پزشکی (4)

(4) همین الان، درست همین الانی که دارم می‌نویسم، استاد، در پس‌زمینه‌یِ رایگانِ اسکایپ، دارد راجع به چیزی صحبت می‌کند که همین امروز صبح، امتحانش را دادم و به قول بچه‌ها، کلک‌ش کنده شد. جالب است، نه! اینجا، اول از تو آزمون می‌گیرند، بعد تازه یادشان می‌افتد که خب، برای بیشتر چزاندن بچه‌ها چکار کنیم؟ کاری ندارد که، توی یک روز، دو راندِ بی‌خود برای‌شان می‌گذاریم، صرفا سمعی، بدونِ هیچ …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: درگذر، درگذر…

خیال می‌کنم، از برخی جهات، به بن‌بست رسیده‌ام؛ و این، انگار، اقتضایِ سن‌م است؛ شایدد هم، مثلِ سابق، ادامه‌یِ یک داستانِ تکراری. در میانه‌هایِ بیست و سه سالگی- که مطابقِ انتظارِ پیشین، هیچ چیزِ قابلِ تقدیری نبوده و نیست- کتاب‌هایی را می‌خوانم که باید در هجده‌سالگی می‌خواندم؛ کارهایی را می‌کنم که عبث می‌دانم و خود این فکر، بیهوده و بی‌ریشه‌ترین فکر ممکن است؛ به چیزهایی می‌اندیشم که می‌دانم هیچ ارزشی …

مطالعه بیشتر »

برای چشم‌های‌ت. (9)

گاهی یک شعرِ خوب، تمامِ حرفِ آدمِ است در این زندگیِ گلگون: من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شودبگذار در من این هیجان بیشتر شود قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توستبگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شویمن مولوی سماع تو برپا اگر شود من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگرشیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود «ترسم که اشک در غم ما …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در بابِ روزمرگی‌ها.

خیال می‌کنم، نوشتن از بدیهی‌ترین رفتارهایِ آدمی در بطنِ حوادثِ مهم روزگار که انگار چشمِ و گوشِ مردم به روی رفتارهایِ احمقانه‌شان را می‌بندد، بهترین خدمتی باشد که به خودم کرده باشم. تا بوده، من، برای خود نوشته‌ام. بی‌هیچ چشم‌داشتی. نه انتظارِ فیدبکی وجود داشته است و نه انتظارِ معاشرتی دوسویه در بابِ درستی یا نادرستیِ آنچه من می‌اندیشم. اینگونه، به نظر، این اندیشیدن، در کنارِ نااندیشه‌هایی که در قالبِ …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: در بابِ رنگ و بو!

در ناله‌های پیشین، از این گفتم که چقدر، چیزهایِ قدیمی، رنگ و بویِ خاک‌گرفته‌ای برای روزگاران سپری‌شده‌یِ پدرها و مادرهایمان هستند. حالا اما، خیال می‌کنم، این احمقانه‌ترین تشبیهِ تاریخ است. اساسا، چرا باید گذشته‌یِ بی‌رنگ، برای منی که هیچ تجربه‌یِ آشکاری از آن نداشته‌ام، تا این حد مهم و حیرت‌انگیز باشد. در این مجال، حتی مفهموم ساده‌زیستی نیز رنگ و بوی سابق را می‌بازد و در بطنی جدید، ویژگی‌هایِ دنیایِ …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: یک تضادِ ساده.

ماجرا، بس ساده است.! قدیمی شدن چیزهایی که سابقا، رنگ و بوی حیاطِ زندگیِ پدرها و مادرهایمان بوده‌اند و حالا، یکی پیدا می‌شود، زباله‌دانِ تاریخ را زیر و رو می‌کند و برگ برنده‌یِ دنیایِ امروزش را از میانِ چدن و پلاستیک، نجات می‌دهد. مثلا، همین پنج‌شش سال پیش بود؛ اگر در یک کافه‌ای، ظرفِ چدنی پیش رویت می‌گذاشتند، احتمالا با اکراهِ تمام، دست به غذا می‌بردی اما حالا، کلاس (!) …

مطالعه بیشتر »