آرشیو ماهانه: می 2020

به همین سوی چراغ قسم.

این روزها که هوا قدری وحشی‌تر شده است و شب‌ها از فرط عرق کردن و تولید الکتریسته‌ی ساکن در نتیجه‌ی چرخش‌های سیصد و شصت درجه‌ای ام در رخت‌خواب، خواب بر چشمانم حرام می‌شود، به گوشه‌ای از حیاط خانه‌ی مادربزرگ پناه می‌برم، بساط خواب را روی بارخواب قدیمی خانه پهن می‌کنم، بعد همان‌طور که دارم روی کمر شکسته از شش‌جایم دراز می‌کشم، حرف‌های پزشک معالجم را به یاد می‌آورم که چیزی …

مطالعه بیشتر »

اندر حکایت.

پیش‌نوشت: اولین باری که رسما پا در محیط دانشگاه گذاشتم، به مهرماه سال نود پنج باز می‌گردد. روز اول بود و من به دور از شور و اشتیاق خاصی (خدا بزند مرا اگر دروغ بگویم)، سعی می‌کردم محیط اطرافم را بشناسم، با حفاظت فیزیکی درب دانشکده ارتباط خوبی برقرار کنم، کتابخانه‌ی دانشکده را ارزیابی کنم، موقعیت فروشگاه، بخش اداری و دوربین‌های مداربسته دانشکده را بررسی کنم و در نهایت، به …

مطالعه بیشتر »

عشق، وطن، زندگی.

برای من و نسل من، خاطرات فوتبالی، در همین پانزده سال اخیر خلاصه می‌شوند. نه آنقدرها قدیمی که دوران طلایی برزیل با پله‌ی افسانه‌ای را به یاد بیاوریم و نه آنقدر نو، که بلندپروازی‌مان، پاریس باشد با امپاپه و آن موهای نداشته‌اش. ما نسلی بودیم که اسطوره‌هایمان هنوز بازی می‌کنند هرچند هر روز، خبر خداحافظی‌شان را به انتظار نشسته‌ایم. به شخصه، قدیمی‌ترین خاطره‌ای که در ذهنم هنوز دست‌نخورده باقی‌مانده، آن …

مطالعه بیشتر »

روحی هست که هیچ چیز تسلایش نمی‌بخشد.

مقدمه چند وقت پیش، دانیال، رادیودیو را به‌ من معرفی کرد. رادیودیو، از آن پادکست‌های به قول جواد، سانتی‌مانتالی است که ادبیات و موسیقی را در هم می‌آمیزد تا روحی تازه به زمان بخشد. آن معرفی همانا و اعتیاد من به این مجموعه همانا. اما بحث، وجود یا عدم وجود این مجموعه نیست؛ بلکه انتخابی است که رادیودیو را خاص می‌کند. رادیودیو تلاش می‌کند موسیقی و ادبیات یک منطقه‌ی خاص …

مطالعه بیشتر »

(19) در باب نوشتن.

شاید اولین پرسشی که بعد از مدتی نوشتن درباره‌ی موضوعی خاص که قرار نیست در انتها هیچ آورده‌ی مالی به همراه داشته باشد (مثل خاطرات روزانه یا راهنمایی دیگران) به ذهن برسد، این چرای بزرگ و بی‌جوابی است که خود نوشتن را به چالش می‌کشد. نوشتن، برای عده‌ای تبدیل به یک عادت اجتناب‌ناپذیر می‌شود و گاهی فرد بدون اینکه حتی از کار روتین خود آگاه باشد، شروع به نوشتن می‌کند. …

مطالعه بیشتر »

تنها بازمانده‌ی روزهای خوش.

بچه بودیم؛ یعنی من فکر می‌کنم یه آدم بیست ساله، هنوز خیلی راه داره تا بالغ شدن. حتی یه آدم بیست و یک ساله، یا بیست و دو ساله و حتی گاهی بیشتر. بگذریم. تعریف می‌کردم واستون. ماها خیلی بچه بودیم. ساده بودیم. خنده‌هامون بی‌دلیل بود. عاشقی‌هامون صادقانه بود. دلبستنامون از عمق وجود بود و هرچیزی که می‌گفتیم، هیچ منظوری پشتش نداشتیم. صاف و ساده حرف می‌زدیم، شوخی می‌کردیم، گاهی …

مطالعه بیشتر »

به بهانه‌یِ تولدِ « رادیــوبَــرگــْــ »

اگر منصفانه به چند سال اخیر نگاه کنیم، کارهای زیادی بوده‌اند که ناتمام، رهایشان کرده‌ام. حتی گاهی برای انجامشان، از چیزهای زیادی گذشته‌ام اما در انتها، به دلایل گوناگونی که غالبا واهی بوده‌اند، کارها را رها کرده‌ام و تا مدتی در رخوت غرق شده‌ام تا پروژه‌ای تازه، کاری جدید و دوباره ناتمام گذاشتن آن و این سیکل معیوب تا امروز ادامه پیدا کرده است. این که چرا اینقدر سست شده‌ام …

مطالعه بیشتر »