(1) از پرچانگی‌ها

پرده اول: یعنی همین است. مثلا هر چند وقت یک‌بار، به سرم می‌زند، دوباره از زمین و زمان ایراد می‌گیرم و تمامِ حرف‌هایم را سرِ یکی از رفقایِ گرمابه و گلستان، خراب می‌کنم. یعنی می‌خواهم بگویم، تهِ تهش همین است. مگر بیشتر از این از دستِ من برمی‌آید. مگر قدما، از دستِ اساطیر و دکاتر و اعزا برآمده است. مگر شده است که روزی از خوابِ نازِ صبحگاهی برخیزیم و دنیا بر روالِ دیگری بوده باشد. مگر نه اینکه لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ و بعد دوباره رفتن و رفتن و رفتن تا به سرمنزل مقصود نرسیدن! همین است دیگر، همین بوده و هست و خواهد بود. حالا گاهی با وزشِ بادِ غریبی از سویی، کمی حال و هوا عوض می‌شود: مثلا دیدم چند روزِ پیش، طفلِ خردسالی از میان‌مان رفت و چه جامه‌ها دریــد یکی از دوستان. یا می‌بینم که چه مشتاقانه از اصلاحِ ممالکِ خویش حرف می‍زنند و چه آب و تابی به تمامِ دزدی‌ها و گردن‌کلفتی‌هایِ خرده‌معالانه‌شان می‌دهند. یا آن یکی که جامعهِ هدفِ دلخواهش، آن‌چه تعریف‌ِ پرتمرتاق است را به نافش می‌بندد و بعد می‌گوید و می‌گوید و الحق که چه خوب می‌گوید توگویی تنها گوینده اوست و تنها شنونده، ما. یا دیدم که استادی چنان مـُـرد که دادِ همگان در آمد از آن مردن و ای کاش نمردنِ مردی متبحر در علم و بدطینت در شعور و احترامِ به هم‌نوع. یا می‌بینم خرده‌سال‌کودکانی که مشتاقانه از رشته‌هایِ پرجذبه‌یِ دانشگاهی می‌گویند و زندگی‌شان را با هیچ، قمار می‌کنند. القصه، همه‌یِ این‌ها را می‌بینم و دیگر کک‌ام نمی‌گزد. همان بادِ غریب است و نفهمیدن و بعد گذشتن از این گردابِ بی‌حاصل.

پرده‌ دوم: بچه‌تر که بودیم- نه اینکه حالا هم خیلی تفِ سربالایِ خاصی باشیم- آرمانِ‌مان خدمت به خلق بود و کوشش در راهِ علم. بزرگ‌تر‌تر که شدیم، دیدیم زهی خیالِ باطل که این خانه از اساس ویران است. آرزوی‌مان شد جنگِ در راهِ حق و رنج کشیدنِ قهرمانانه در دفاع از عقایدِ درهم‌تنیده‌مان. کم‌کـَمک این هم از سرمان افتاد و فهمیدم که اعتبارِ جهان به بی‌اعتباریِ هر عمل و سخنی است و این جهان نه جایِ ساختن، که آوردگاهِ باختنِ خویش است. ذره ذره این ذهنیتِ خام هم به گوشه‌ای خزید و حالا رنج کشیدن هم دیگر بی‌معنی است. یعنی دیگر آنچنان همه چیز از درجه‌یِ اعتبار ساقط است که در پشتِ هر واژه‌ای که نثارِ چشم‌هایتان می‌کنم، یک چرایِ خیلی خیلی بزرگ، گلویم را می‌فشارد و دمار از روزگارم درمی‌آورد. چه بگویم، که رنجِ من، لذتِ من است.

پرده ‌سوم: آن شب برایِ جلال می‌گفتم که از میان‌مایگی تا چه حد رنج می‌بریم. یعنی نبودن در هیچ چیز و درست‌درازی به همه چیز. مثالِ نقض هم نمی‌گویم زیاد، که کم ندارد. یعنی هستند آنانی که لااقل عمر در پایِ چیزی هدر داده‌اند و حالا دارند لذتِ بی‌لذتش را می‌برند- این هم یکی دیگر از تناقضاتِ بیهوده‌ای‌ست که درگیری من است. اما ما چی. هیــــــــــــچ. در گوشه‌ای نشسته‌ایم، از کتاب و موسیقی و عشق و علم و خدمتِ به خلقِ خداوندگارِ عالم می‌گوییم. قلم می‌فرساییم و از جنگیدن و خوب بودن می‌نویسیم- اگر واقعا اینگونه باشد. اما در عمل، هیـــــــچ. یعنی همان حکایتِ آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچیِ خودمان. یعنی همین دیگر. بعد دیگران به غایت کوشا می‌شوند و آنچنان خوب‌اند که نمی‌دانم چه بگویم. حالا که دارم می‌نویسم، به همین خوب بودنشان و این تحلیلِ مسخره‌یِ خودم هم شک دارم. به قولِ جلال، گیرم تا تهِ یکی‌شان هم رفتی، آن‌وقت چه. خب معلوم است: همین آش و همین کاسه. فی‌الواقع بنده‌یِ ناوجود در عمرِ بی‌محتوایِ خویش همان خر‌ام، اما با پالانی دیگر. گیرم یک پالانِ چرب و نرم هم نثارِ یال و کوپالم کردم، آنوقت چه. نمی‌دانم. حتما درست است اینی که می‌گویند یا لااقل آنی که می‌شنوم.

پرده‌ چهارم: گاهی دلم، خیلی ناخودآگاه و برخلافِ میلِ باطنی، برایِ آدمی می‌سوزد. نه اینکه بگویم آن آدم در جایگاهِ سوزش است یا دلِ ما چه بی‌بند و بار است که به ترحمِ بر هر جنبنده‌ای رضا می‌دهد؛ نه. صرفا حجمِ حماقتی که در خویش سراغ دارم و با آن، به تک به تکِ لحظاتِ زندگی‌ام گند زده‌ام را می‌بینم و بعد، چنان آه و فغانی از نهادم بلند می‌شود که گرد و خاکش تا روزها، دامن‌گیرِ این دوچشمِ ناچشم است.حالا نه اینکه من یا رفقایِ من خیلی می‌فهمم/می‌فهمیم. خداوندِ جهانیان گواه است که ما خود بیش از هر کس، به نادانی و حماقتِ خود واقف و متکلمیم و لحظه‌ای نبوده است که از دانایی دیگری شگفت‌زده نشویم و در دل، آن را نستاییم و پشیزی بر این شعور، رشک مبریم. یعنی می‌خواهم بگویم که این صرافتِ من و امثالِ من در گفتنِ همه‌چیز و هیچ چیز، نه از سرِ کبر یا بلاهت، که از سر ناچاری و وقاحت است.

پرده پنجم: حرفم می‌آید. عینِ زخمِ چرکینی که خیالِ خشک شدن ندارد. اما دیگر بس است.

2 دیدگاه

  1. سلام
    وقتی بعضی از متن هاتون رو میخونم، تو ذهنم برمیگردم به فیلم های قدیمی و یک پسر مدرسه ای کچل رو تصور میکنم که معلم فرستاده پای تخته و داره از روی کتاب، متن درس رو، یا از روی دفتر انشاش رو میخونه و نمیدونم چرا این تصور به ذهنم میاد، شاید به خاطر سبک جذاب و قدیم طور نوشتنت باشه 😅(برای خودم این تصور بامزه هست و امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم)

    • سلام
      مرسی از تعریفت
      مایه خوش حالی اگه این حرف ها لبخند روی لب کسی بیاره توی ان دوره و زمونه که هرچیزی رنگ و بوی مرگ داره
      شاد باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.