و اینکــــــــــ ، بهــــــــار.

بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛

و همه چیز، دوبارهِ زیستنی چنان آغاز می‌کند توگویی تمامِ عمر را به دیدار این لحظه، گذرانده باشد.

بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛

و تو، با آن دو چشمِ مهگونت، چنان به جهان می‌نگری که کودکی، دویدنِ گله‌یِ اسبانِ وحشی را در ارس‌باران.

بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛

و زندگی، دوباره آغازیدنی مهیب اما درخورِ نگاه‌ت، به جهان عرضه می‌دارد؛ و خویشتنِ خویش را، فدایِ روحِ پاکِ تو می‌کند.

بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛

و من، دو صد بار، عاشق‌تر از پیش می‌شوم بی‌آنکه دستِ سهمگینِ مرگ، خیالِ خامِ برچیدنِ عشق‌مان را در سر بپروراند.

بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛

و این‌بار، شمیمِ دل‌انگیزِ آلاله‌ها، در دامنه‌یِ گلگونِ دنا، فریادِ عشقی جاوید را به گوشِ تک تکِ اهالیِ کوهستان می‌رساند.

بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛

و عشق، دوباره آبستنِ عمیق‌ترینِ دوستت‌دارم‌هایِ جهان می‌شود.

بهــــــار فرا مـــــی‌رسد؛

و تو، در من، می‌رویی؛ در من، می‌بالی و مرا از عشقِ بی‌انتهایت، سیراب می‌کنی.

و اینــــــک، بهــــــار.

دوستتــــــــــــ دارم، بهــــــــــارِ من، فاطـــــــــمه‌یِ مهـــــــربانِ مــن.

در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌ی پُل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده

و راهِ آخرین را

در پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست می‌دارم.

در آن دوردستِ بعید

که رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد

و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها

به‌تمامی

فرومی‌نشیند

و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایانِ سفر،

تا به هجومِ کرکس‌هایِ پایان‌اش وانهد…

در فراسوهای عشق

تو را دوست می‌دارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایِمان

با من وعده‌ی دیداری بده.

الف. شاملو

عاشقانه دوستتــــــــ می‌دارم، علیــــــــــــرضا
به وقتِ عاشقانـــــــــــه‌ترینِ لحظه‌هایمان.

2 دیدگاه

  1. بُری خاطِرُت مَی♥️

    • 💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋
      عزیـــــــــــــــــــــز دلـــــــــــــم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.