سایه‌روشن: در بابِ پزشکی (4)

(4)

همین الان، درست همین الانی که دارم می‌نویسم، استاد، در پس‌زمینه‌یِ رایگانِ اسکایپ، دارد راجع به چیزی صحبت می‌کند که همین امروز صبح، امتحانش را دادم و به قول بچه‌ها، کلک‌ش کنده شد.

جالب است، نه!

اینجا، اول از تو آزمون می‌گیرند، بعد تازه یادشان می‌افتد که خب، برای بیشتر چزاندن بچه‌ها چکار کنیم؟ کاری ندارد که، توی یک روز، دو راندِ بی‌خود برای‌شان می‌گذاریم، صرفا سمعی، بدونِ هیچ دیدگاهی راجع به چیزی که می‌شنوند یا می‌خوانند.

البته، عده‌ای، فعالانه، استفاده می‌کنند. چه استفاده‌ای هم می‌کنند.

همین دو سه هفته پیش بود، صبح جمعه، یک کلاسِ همینطوری گذاشتند. حوالی هشت صبح.

برای نسل من، تبعا هشت صبح، حوالی چهارِ صبحِ روز قبل محسوب می‌شود. جمعه بودنش را حتی اگر کنار بگذاریم. در همین حوالی، یکی از اَعِزا، یادش رفته بود که میکروفونش را خاموش کند و خوشبختانه، آنچه نباید، اتفاق افتاد: «عجب گیری کردیم؛ سر صبحی باید کلاس بیایم

گفتن همانا، ناراحتی استاد همانا و تلاشِ عده‌ای صنعتگر در توجیه اتفاق و ابرازِ اشتیاق وصف‌ناپذیر خود به این کلاس، همانا!

اینجا، داستان، همیشه همین است. در پشتِ سر استاد، آنچه بد و بیراه بلدیم، نثارِ استاد و اجدادش می‌کنیم و در پیش رویش، تا می‌توانیم قربان‌صدقه‌اش می‌رویم.

برای چه؟ تا مبادا نمره‌مان کم بشود، یا توی پاچه‌مان برود، یا تجدید بخش بخوریم، یا…

القصه، ما اینجا، مجبوریم! خیلی هم مجبوریم. مجبوریم نازِ استاد و رزیدنت و اینترن و اکسترن را بکشیم تا بدبخت نشویم. مجبوریم. مجبوریم، دویست سوالِ قدیمی را بخوانیم، برویم امتحان بدهیم و بیستِ بزرگ بگیریم. مجبوریم. خیلی هم مجبوریم.

اینجا، کسی دلش به حالِ یادگرفتن یا نگرفتن ما نسوخته است. کسی اصلا عین خیالش هم نیست که این آزمون تکراری، خیانت به ماست. (دو صد البته که هیچ دانشجویی را در این چند سال ندیده‌ام که از این مسئله شکایت کند؛ چرا که هرچه راحت‌تر، بهتر! هرچه بی‌خیال‌تر، بهتر! هرچه بی‌علم‌تر، بهتر! دو صد البته که در توجیه این هم، می‌توان گفت مگر امتحان، علم است!؟ و چیزهایی از این دست که هرکسی خودش بهتر می‌داند، یاوه‌ای بیش نیست!)

بگذریم. من را چه به این شعارهایِ تکراری. شر می‌شود.

(3)

آنچه اساسا در علوم پزشکی شیراز- و تبعا، در هر علوم پزشکیِ دیگرِ کشور- شدیدا در پس‌پرده، توی ذوق می‌زند، بحثِ شیرینی است به نامِ لِوِلینگ (leveling).

در یک توضیح ساده، می‌توان گفت که این مفهوم، به معنایِ اطاعت بی‌چونِ چرایِ زیردست از مافوق خود است. و این مسئله، به غایت، مهم و تاثیرگذار شمرده می‌شود؛ شاید از آن جهت که رفتارِ ناصحیح- چه از جانبی اساتید و چه زیردستانِ وی- به قدری شان و منزلتِ آنان در چشم یکدیگر را فروکاسته است که جز یک نظامِ قاطعِ از بالا به پایین، هیچ چیزِ دیگری نمی‌تواند احترام را- ولو به ظاهر- برای آنان به ارمغان بیاورد.

گفتنی است، در سالیان اخیر و با ورود نسلی جوان‌تر و رنج‌کشیده به سلسه مراتب موجود در نظامِ درمانی کشور، در ظاهر، این مسئله قدری رنگ‌باخته است. اما این، تنها صورت ماجرا است و در باطن، همچنان همان آش و همان کاسه است.

تنها، افراد یاد گرفته‌اند، درخواست‌های نامشروعِ خود را نه در قالب توهین و تحقیر، بلکه در قالبِ احترامی ساختگی و بی‌پایه و اساس، به سرانجام برسانند.

درست نظیر اینترنی که به اسمِ آموزش، وظیفه‌یِ پوچِ خود را به تو محول می‌کند یا رزیدنتی که در قالبِ “دکترجان، لطف می‌کنی… “تو را به دنبال نخودسیاه می‌فرستد.

رعایت این سلسه‌مراتبِ نظامی، به قدری حائز اهمیت است که هرگونه اعتراض به روندِ موجود، نه تنها از جانبِ یک مرجع بالاتر- از استاد گرفته تا مراجعِ آموزشی حتی در سطح ریاست دانشگاه- نادیده گرفته می‌شود بلکه غالبا با برخوردی تند و یا به اصطلاح، گازانبری، در نطفه خفه می‌شود.

خودِ من، در همین عمرِ کوتاه تحصیل در دورانِ بالینی، بارها و بارها، پیامِ تهدیدآمیزِ چیف‌رزیدنتِ بخش یا اینترن‌هایِ دلسوزمان را خوانده و از ترسِ تکرارِ بخش (که مساوی است با عقب افتادن در دوران تحصیل و ماندن مجدد در یک بخش)، به خود لرزیده‌ام و زبان به هیچ گونه اعتراضی که نگوشده‌ام هیچ، حتی گاهی سیستمِ صنعت‌گری اختیار کرده تا دنیای خویش آباد کرده باشم.

اینکه تاثیرِ سوءِ چنین مسئله‌ای بر ذهنِ یک استیودنت مادرمرده، در آینده، می‌تواند سبب شکستنِ این چرخه شود یا بالعکس، عقده‌های ناگشوده‌یِ ناشی از آن، از او، هیولایی بی‌شاخ و دم خواهد ساخت، خود سوالی است بی‌جواب که ده‌ها فاکتورِ ریز و درشت، تعیین کننده‌یِ آن خواهند بود.

در باره‌یِ این مهم، در تک‌تکِ اپیزودهایی که به زودی منتشر خواهند شد، بیشتر خواهید شنید و ابعادِ جدیدی از استثمار به روی شمار گشوده‌خواهد شد.

(2)

سناریو، خیلی پیچیده نیست!

چند سال پیش- که موبایل، آن بلای دانش‌سوز بود و استفاده از کاغذبازی‌های مرسومِ بیمارستانی، یک شعفی خاصی در چهره‌یِ مسئولینِ پیشانی‌پینه‌بسته بیمارستان ایجاد می‌کرد- یک شیر ناپاک‌خورده‌ای سعی کرده است با راه‌اندازی دستگاه‌های ارسال پارازیت، خطوطِ تلفن را مخدوش کند- البته اینطور که شنیده‌ایم؛ در هر حال، مقصود این است که پارت بزرگی از بیمارستان، عملا در سکوتِ خبری است و هیچ راه ارتباطی وجود ندارد مگر تلفن‌های داخلی.

حالا، پس از گذشتِ سال‌ها، نه سیستم پیشرفتِ چندانی به خود دیده است و نه دیگر آن نظام بروکراتیک بدان شکلِ سابق پابرجاست. نتیجه اینکه، موبایل به عنوان شاخص‌ترین وسیله‌یِ ارتباطی ما با هم‌رده‌ها و بالاتر از خودمان، عملا بی‌استفاده می‌شود.

در همین حین، استادی که سابقا، خواب را بر کار ترجیح می‌داده و ساعت 9 الی 10 صبح، راند به اصطلاح آموزشی‌اش را در بخش پی می‌گرفته، یکهو، به سرش می‌زند که سحرخیز شود و راس ساعت 8:15 صبح، نعره‌کشان، در بخش حاضر شود.

دانش‌جویانی بی‌خبر از همه‌جا، در حالی که بی‌محتواترین اطلاعاتِ مورد نیاز اساتیدشان را از بیماران دریافت می‌کردند، در بی‌خبری کامل از آنچه روی داده است، با خشم استادی روبرو می‌شوند که از حضور پرتاخیر ما عصبانی است و از سحرخیزی خود، باد به غبغب انداخته است.

بعد هم، سعی می‌کند با تهدیدی، سر و ته مسئله را به هم بیاورد.

نکته‌ی اساسی در این سناریوِ کاملا واقعی، نه آن سیستمِ رویِ اعصابِ بیمارستانی، نه آن پارازیت‌هایِ پدردرآور و نه خشم استاد است؛ بلکه سیستمی است که به خدمت‌گزاران خود- تحت لوای استاد، اتندینگ یا هرچیزی در چنین قالبی- این امکان را می‌دهد تا افراد را به دلایل واهی و کاملا دل‌بخواهی، تهدید کنند.

این تهدید، در کنارِ استدلال‌هایِ کاملا بی‌پایه‌یِ اساتید در توجیه اشتباه دانش‌جویان و نیز، عدم نرمشِ آنها در پذیرشِ اتفاقی که صرفا، یک اتفاق است و نه یک تراژدیِ دردناک- همان تاخیر بیست دقیقه‌ای ما در راندِ بی‌محتوای او که نه به دلیل بی‌توجهی، که به علت نقصِ فاحشِ سیستمِ بیمارستانی رخ داده است- مکانیزمی است که سال‌هاست به عنوان اهرمی جهت فشارِ به ما و تحمیل هرگونه خشونتی به کار رفته است.

نکته‌یِ قابل توجه اینکه، تنها در شرایطی کا ما دچار چنین اشتباهی شویم، مجازات و تهدیدی در کار خواهد بود. هر دانشجوی شیرِپاک‌خورده‌ای می‌تواند گواهی دهد که تاخیر اساتید، چنان ریشه‌ای در نظامِ دانشگاهی ایران دوانده است که کم پیش‌می‌آید که زمانِ دانشجویان، به هدر نرود. البته که در این بحث، ابدا، مسئله این نیست که آیا ما از آن تایم به درستی استفاده می‌کنیم یا نه! بلکه مسئله این است که بدقولی، به عنوان هنجاری کاملا قابل پذیرش و یک رفتارِ اخلاقی در بین اساتید جا افتاده است چنان که هرگونه اعتراضی، غالبا با سرکوب و مجازات‌هایِ سنگینی روبرو خواهد شد.

(1)

چند روز پیش، با یکی از رفقا، صحبتِ کوتاه و غیرمنتظره‌ای داشتیم در بابِ یک تفکرِ خرابِ موجود در بسترِ رشته‌یِ تحصیلی‌مان که لااقل در شیراز، دمار از روزگار من و امثال من درآورده است.

این تفکر، یا سبکِ زندگیِ موجود که انگار، برخی، خیلی خیلی آگاهانه و گروهی، در کمالِ بی‌خبری آن را برگزیده‌اند و ناخودآگاه، به بقایِ سیستمِ برده‌داریِ کنونی کمک می‌کنند، چنان واضح و گستاخانه تو را به بردگی می‌گیرد که هر گونه اعتراضی، لااقل تاکنون، جز کمیته انضباطی و ستاره‌دار شدنِ جوان‌هایِ بیست و چند ساله، نتیجه‌یِ دیگری در بر نداشته است.

به قولِ رفیقِ شفیقم، این مسئله، با تریبون‌دار شدن گروهی– که به هر نحوی، با لاپوشانی و خوب جلوه دادن کثافتی که در پسِ پرده در جریان است، شرایط را به قدری سخت و صعب کرده است که حتی صحبت‌کردن در چنین فضایی و برای چنین جامعه‌ای، ترسناک به نظر می‌آید.

در واقع، مثل هر تحلیلِ مبرهنِ دیگری، امروزه روز، اینستاگرام و سایر پلتفرم‌هایی که امکانِ مخاطب‌دار شدن برخی را فراهم کرده‌اند، به شکلی غیر مستقیم چنان در خدمت سیستم‌ها درآمده‌اند که بازپس‌گیری‌ِ آن جز با آگاه کردنِ مخاطبِ عام از آنچه حقیقتا در پسِ پرده می‌گذرد، راهِ دیگری برای من و امثالِ من باقی نمی‌گذارد- تازه اگر چنین تلاشی، در میانه‌یِ کار، سرکوب نشود یا با تنبلی نگارنده، به بن‌بست نرسد و یا اصلا، بتواند به نتیجه‌ای درخور برسد، هرچند هدف، به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی، رسیدن به هدفی خاص نبوده و نیست.

از این‌ها که بگذریم، تحلیلِ خودِ سیستمِ حاکم بر نظامِ بیمارستانیِ ما- بالاخص در شیراز که عرصه‌یِ تجربه‌یِ شخصی من بوده است- آنچنان پیچیده نیست.

دو صد البته که ساده‌انگاری و تصورِ خامِ تک‌لایه‌یِ بودنِ نظامِ حاکم، مسیری انحرافی است که تا کنون با حربه‌هایِ گونه‌گونی، به خوردِ منِ دانشجو داده‌اند اما با همه‌‌یِ این اوصاف، به نظر می‌رسد که نقدِ سیستمِ موجود، بر اساس تجربیاتِ شخصیِ جمع کثیری از دانش‌آموختگانِ نظامِ حاکم، برخلافِ آنچه همواره به عنوانِ نقدِ خارجی، از سویِ سردمدارانِ این نظام طرد شده است، به دفعات می‌تواند تاثیر عمیق‌تری بر نشان‌دادن لایه‌های پنهانِ برده‌داری و ظلمی باشد که بر خیلِ عظیمِ دانشجویانِ پزشکی در شیراز و سایر دانشگاه‌هایِ ایران می‌گذرد، باشد.

البته، گفتن و نوشتن از این مسائل، خود می‌تواند عواقبِ دردناکی در پی داشته باشد چرا که اساسا، هر سیستمی، در هر سطح و جایگاهی- چه حق و چه ناحق- تمامِ تلاشش را برای بقای خویش به کار می‌گیرد– دو صد البته که من، به عنوان نگارنده‌‍‌یِ این سطور، واضحا آگاهم که حرف‌ها و تلاش‌هایم، در زمانِ حال- و نه در آینده‌یِ نامعلوم-  در جایگاهی نیست که قدرتِ تاثیرگذاری بر سیستم را داشته باشد.

تلاشِ من، در سلسله‌ نوشته‌هایی که با همین عنوان و در همین صفحه و نیز، گفت و گوهایی که تحت لوایِ اپیزودهای باقی‌مانده رادیو برگ منتشر خواهند شد، همواره این خواهد بود که تا با نشان دادن تمامی جلوه‌هایِ خوب و بد نظامِ حاکم بر پزشکی کشور- بالاخص شیراز، به عنوانِ بسترِ اصلیِ شکل‌گیری این جریان، در کنارِ سایر حِرَف مربوط به محیطِ بیمارستانی- دید شفاف‌تری برای هرآنکه به هر نحوی با آن برخود دارد، به ارمغان آورده باشم.

_________________________________

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.