از روزگارِ مردگان.

پرسه‌های شبانه‌ام را به گشت و گذاری در تاریخ ملت‌م تقلیل می‌دهم. درد شخصی‌ام در دریایی از خونِ ملت‌م غرق می‌شود و جای‌ش را به انبوهی از حزنِ بی‌پایانِ مردمانی می‌دهد که مرگ را، غایتِ خویش می‌بینند.

زندگی، بی‌آنکه اعتنایی به نگاهِ ملتمسانه‌ام بیاندازد، راهِ سردِ مرگ را در پیش می‌گیرد و در آغوشَ نیستی، حیاتِ خویش را قربانی ریشه‌های تنومندِ حماقت می‌کند.

صدایی نیست. آوازی نیست. درد است که در تاریکیِ شب، شیهه می‌کشد و عشق را در تاریک‌ترین پستو‌های آفرینش به سلابه می‌کشد.

مرگ در می‌زند. آری، مرگ، اندوهناک و ملتمسانه در می‌زند.

بغض در گلو می‌شکند و سیلِ اشک، تمام خیالاتِ خامِ دورانِ طفولیتِ ازیادنرفته‌ام را می‌شوید.

مرگ در می‌زند و تکه نانی، آرزوی ملتی می‌شود که روزگاری، شادی، یگانه قوتِ روزگارشان بوده است.

مرگ درد می‌زند و نامه‌رسان، نشانِ بی‌لیاقتی را به سینه‌یِ مردم‌م می‌آویزد. آراسته و ستوده، به سانِ پست‌ترین آفریدگان.

خطی از غبارِ فروخفته‌‌یِ دوستی، خاطرِ مشوش‌م را دگرگون می‌کند و زمان، می‌ایستد؛ زمان می‌ایستد و کلمات، در گلویم، خشک می‌شوند.

و این است، آخرین یادداشت‌های مردی از روزگارِ مردگان…

6 دیدگاه

  1. داستان تلخ تر از دناتونیوم آنجاست که
    از فرط اعتیاد به شرایط موجود
    درجست و جوی ملال و دردم
    با حال خوب غریبم

    • اتفاق‌های خوب، غربت عجیبی دارند.

      • زمان زیادی نیست که وبلاگت رو می خونم
        برای همین با کمی شک و تردید یه پیشنهاد می دم
        اگه پلاگین ایمیل اطلاع رسانی از پاسخ کامنت رو فعال کنی شاید مخاطب راحت تر باشه

  2. بسی زیبا در اوج غم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.