از روزمرگی‌ها: در بابِ رنگ و بو!

در ناله‌های پیشین، از این گفتم که چقدر، چیزهایِ قدیمی، رنگ و بویِ خاک‌گرفته‌ای برای روزگاران سپری‌شده‌یِ پدرها و مادرهایمان هستند.

حالا اما، خیال می‌کنم، این احمقانه‌ترین تشبیهِ تاریخ است.

اساسا، چرا باید گذشته‌یِ بی‌رنگ، برای منی که هیچ تجربه‌یِ آشکاری از آن نداشته‌ام، تا این حد مهم و حیرت‌انگیز باشد.

در این مجال، حتی مفهموم ساده‌زیستی نیز رنگ و بوی سابق را می‌بازد و در بطنی جدید، ویژگی‌هایِ دنیایِ امروزِ مرا به خود می‌گیرد.

چیزهایی که برایِ یک غارنشینِ دهه‌یِ پنجاه، حکمِ اختراعاتِ تسلا را دارد، تبدیل به روزمره‌ترین عنصر استثمارِ شخصی‌ام می‌شود و موجِ جدیدی از تکنولوژی و تفکراتِ آنی، برایِ منِ غارنشینِ امروز، حکم خدایی می‌یابد.

همیشه همین بوده است.

داستانِ غارنشینان، داستانِ تکراریِ تاریخِ ماست.

نه تنها ساده‌‌زیستی به شکلی که بیان شد، که بسیاری دیگر از مفاهیم به اصطلاح نوستالژیک (!)، دیگر از اهمیتِ چندانی برخوردار نیستند و گفتمانی که پیرامون آن‌ها شکل می‌گیرد، تلاشی مذبوحانه برای انحرافِ ذهن از آنچه حقیقی است، به شمار می‌آید.

درباره علیرضا

بالاخره هر آغازی تنها ادامه ایست و كتاب حوادث همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.