از روزمرگی‌ها: یک تضادِ ساده.

ماجرا، بس ساده است.!

قدیمی شدن چیزهایی که سابقا، رنگ و بوی حیاطِ زندگیِ پدرها و مادرهایمان بوده‌اند و حالا، یکی پیدا می‌شود، زباله‌دانِ تاریخ را زیر و رو می‌کند و برگ برنده‌یِ دنیایِ امروزش را از میانِ چدن و پلاستیک، نجات می‌دهد.

مثلا، همین پنج‌شش سال پیش بود؛ اگر در یک کافه‌ای، ظرفِ چدنی پیش رویت می‌گذاشتند، احتمالا با اکراهِ تمام، دست به غذا می‌بردی اما حالا، کلاس (!) دارد؛ یا به قول برخی، نوستالژیک (!) است- بی‌آنکه در گذر تاریخ، هیچکس این نوستالژیک بودن را برایِ منِ فارسی‌زبان، معنا کرده باشد.

این، یک کلکِ مرغابی ساده برای دوشیدن هرچه بیشترِ مشتری و القایِ حسِ نوستالژیکِ (!) فراموش شده در منِ بورژوا‌زده‌یِ غارنشین است تا به شکلی دوگانه، هم از لذتِ داشتن بهره‌مند شده باشم و هم سری به خانه‌یِ قدیمی مادربزرگ زده باشم.

اما همین من، در آن بحبوحه‌ای که می‌خواهم برای منزلِ شخصی‌ام خرید کنم، اکراهی توامان از خرید هر‌آنچه چدنی باشد، نشان می‌دهم.

انگار، دیگر آن حسِ نوستالژیک (!) وجود نداشته باشد.

این است تفاوت من با دست‌فروشِ میدانِ نمازی! من، چند برابرِ ارزشِ مالیِ واقعه، هزینه می‌کنم تا در یک ظرفِ چدنی، ساده‌ترین نیمرویِ عالم را با صدای نامجو و طعم گسِ سیگارِ میزِ بغلی تناول کنم درحالی که او، نیمرویِ دوبر عسلیِ صبحگاهی‌اش را با شجریانی که از بلندگویِ نیم‌سوزِ موبایلِ فکستنی‌اش پخش می‌شود می‌بلعد و احیانا، برای بختِ شوم‌ش اشک می‌ریزد!

این، ابلهانه تضادی است که هر روزه، به آن تن می‌دهیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.