از روزمرگی‌ها: مرضِ کتاب.

امراض، شکلِ غریبی دارند!

تقریبا، همه‌یِ انواعِ گونه‌گون آن، در ذات یکسان‌اند و تنها قدری در برخی از ویژگی‌هایِ ظاهریِ نه چندان مهم، با یکدیگر در تضاد‌اند.

مثلا، همگی، در جایی از چرخه‌یِ معیوب‌شان، رو به جنون می‌گذارند و از حدِ تعادلِ انسانی‌شان خارج می‌شوند. (البته که جای سوال دارد که نُرمِ انسان، جنون است یا زندگیِ عقلایی!)

این جنون، یه یک عدمِ تعادلِ واضح و غیرمنطقی می‌انجامد که سرنوشتی جز هلاکت ندارد!

و در این بین، انگار پایان‌یافتنِ هر مرضی، در گروِ جانِ یک قربانی است. حال مفعول باشد یا فاعلِ ما!

حال و در این زمانه، یکی از این مرض‌هایِ غریبی که در این مدتِ اخیر- و برای من، از سالیانی دورتر- به گردنم قلاده شده است، مرضِ کتاب خریدن است.

برای برخی، نشات گرفته از یک حرصِ وسیع به داشتنِ کتابخانه‌ای بزرگ به سبکِ غربیان یا پاره‌ای از شرقیانِ خودمان و برای برخی دیگر، یک ژستِ تجددگرایانه برای فرار از روزمرگیِ ناشی از زندگیِ فرورفته در نوستالژی!

برای یکی دیگر، دلیلی موجه‌تر و برایِ دیگری، چیزی دیگر.

هرچند شاید این مرضِ کتاب خریدن، یک جزءِ کوچک از خودِ مرضِ خریدن باشد که به شکلِ کوششی مذبوحانه برای به حداقل رساندن یکنواختیِ زندگی خودش را نشان بدهد اما فی‌الحال، از حوصله‌یِ بحث خارج است.

اما هرچه که هست، این طمعِ غریب به خریدن و انبار کردنِ بدونِ بهره‌جستن، از غریب‌ترینِ مرض‌هاست.

2 دیدگاه

  1. دوستان عزیز در غرب و کتاب خانه های بزرگشان همچنان حس خواستن شاید هم حسادت را بر می انگیزند

    جدا از متن از شما خبری نبود سلامتین؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.