از روزمرگی‌ها: سرنوشتِ لعنتیِ همه‌یِ ما

این بهشتی که برای‌ش جنگیدید، این آرمان شهری که خودتان را فدایِ وجودش کردید، جز ویرانه‌ای بیش، نبود!

آری، روزها را شب کردید، شب‌هایتان را روز تا برسید به ناکجاآبادی سراب‌معاب در میانه‌یِ سوزان‌ترینِ بیابان‌ها! خواستید، منقلب شدید و با هر کلمه‌ای، مشتاق‌تر تا ببینید آنچه را نمی‌توانستید! آنچه را نمی‌خواستید!

و این، سرنوشتِ همه‌یِ ماست! مردمانی غریب در زمانه‌ای مهلک که ناخواسته پا به وادیِ غم و افسردگی می‌گذارند بی‌آنکه نجات‌دهنده‌ای در آینه باشد.

برخی‌مان، راه‌هایِ فرار را خوب آزموده‌ایم اما سرنوشتِ همه‌یِ ما، چیزی جز غربت در شهرِ خویش نبوده است.

انگِ خوش‌نامی را به جان خریدیم! به بهایی گزاف تا لذتِ داشتنِ چیزی را ببریم که بویِ خوبِ گوشت‌ش تا هفت فرسخ آنسوتر را دیوانه‌یِ خویش کرده بود غافل از آنکه این خوش‌نامی، چیزی جز جزغاله‌یِ الاغی بر آتش نبود.

حالا، تک و توک، انگشتِ حیرت به دندان گزیده، در فکرِ راه فراری از چاهِ زندگی هستیم. چاهی که ما را بیش از پیش در دنیایِ ناتمامِ کتاب‌هایِ زبان‌نفهم‌مان غرق می‌کند؛ اما چه سود که این عبث دویدن در راهِ تاریکِ حیات، جز به ترکستان‌مان نخواهد برد.

هر از گاهی، بادی خنک از بالادست، مشام‌مان را نوازش می‌دهد اما سیلیِ طوفانِ پس از آرامش، چنان بر زمین‌مان می‌زند که جایِ شکستگی‌هایِ پی‌درپی‌ِ استخوانِ خاصره‌مان، امان‌مان را می‌برد!

این است دنیایی که وعده‌اش را می‌دادند؛ وعده‌اش را می‌دهیم و آیندگان، وعده‌ها خواهند داد.

این است تمامِ آرمان‌شهرِ فروریخته‌یِ شما، ما و دگران که دیر یا زود، جزوی از ما خواهند شد!

ما نیز، خواهیم گذراند این شرایطِ طاقت‌فرسایِ قابل‌ِ تحمل را و این گذراندن، چه بد خیانتی است که در حق خویش کرده‌ایم.

ما نیز روزی، سردمدارِ این مسیر خواهیم شد و چنین و چنان خواهیم کرد تا عقده‌هایِ ناگشوده‌یِ طلایی‌ترین دورانِ زندگی‌مان را با خالی کردنِ جیبِ مشتری‌هامان یا چزاندنِ زیردستانمان، یکی یکی باز کنیم!

همین است. سرنوشتِ لعنتیِ همه‌یِ ما، همین است…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.