از روزمرگی‌ها: در بابِ این روزها

این روزها دیگر دارد به طرز غریبی می‌گذرد اما هنوز، آن دلخواهِ همیشگی نشده است. البته اینکه هیچ‌وقت، به آن دلخواهِ همیشگی نرسیدم و همیشه، جایِ خالیِ کار یا برنامه‌ای در گوشه‌ای از زندگی حس می‌شد هم بی‌تاثیر نیست. چه به آن می‌گویند؟ کمال‌طلبی شاید!

این روزها، کمتر می‌نویسم. یعنی راستش را بخواهید، هی جرقه‌یِ چیزی در ذهن زده می‌شود و بعد، تعمدا، به خاموشی می‌گراید. خواندنم هم دیگر چنگی به دل نمی‌زند. از آن آدمِ پرحوصله‌یِ همه‌چیزخوان به موجودِ کم‌طاقتِ سخت‌پسندی تبدیل شده‌ام که اگر چیزی به مذاقم خوش نیاید، از صحنه‌یِ زندگی، با بی‌رحمی‌ای که تاکنون در خود ندیده‌ام، حذفش می‌کنم.

کتاب‌هایِ بلند، جایِ خودشان را به مقالاتِ کوتاهِ چندصفحه‌ای داده‌اند. دوستانِ پرادعایِ این دوره زمانه، قربانیِ سکوت و تاریکیِ انزوا شده‌اند و تمامِ آرمان‌ها و آرزوها، انگار برایِ مدت مدیدی- اگر نگویم همیشه- در گوشه‌ای از تاریخِ نچندان دلچسبِ زندگیِ من، دفن شده‌اند.

هر روز، سری به بلاگ می‌زنم به امیدِ دیدنِ نقطه‌ای امید اما دریغ از یک کلمه که مرا به وجد آورد. تعداد بلاگ‌هایی که سابقا چک‌شان می‌کردم از انگشتان یک دست کم‌تر شده‌است و ترجیح‌م بر هیچ‌چیزی غالب نیست.

نه تابِ زندگی در اجتماع را دارم و نه تحمل ماندن در تاریک را. خواب، ملجا خوبی برایِ فراموشی شده است و هر صبح که از آن برمی‌خیزم، انگار دنیا بر سرم خراب شده باشد.

بیمارانم، دیگر نه آن انسان‌هایِ رنجورِ ناتوان که نیاز به مقداری توجه داشته باشند، که مشتی فرصت‌طلبِ درپی‌ِ منفعتِ خویش‌اند که اگر دنیا امان‌شان می‌داد، سرِ تمامِ پزشکانِ عالم را گوش تا گوش می‌بریدند. هر تشکری که نثارم می‌کنند، در نظرم مضحک است و تنها شاید آن سوگندنامه‌یِ طبابت باشد که هنوز مرا به خدمتِ به دردمندان، متعهد نگه داشته است- هرچند می‌دانم که در سیستمِ کنونی و در مقامِ یک دانشجویِ ناچیز، هیچ جایگاهی نه در درمان و نه در پیگیری بیماران ندارم.

اینستاگرام، تلگرام، واتساپ و آن توییتر لعنتی، زندانِ روحم شده‌اند. دعادعا می‌کنم روزی برسد که فاتحه همه‌شان را بخوانم و چنان در تاریکی و بی‌خبری غرق شوم که بیا و ببین.

کارهایم را مثلِ همیشه به دیوار می‌چسبانم و یکی یکی، در سطلِ زباله‌یِ اتاقِ کوچکمان دفن می‌کنم. ابتدایِ هر هفته، انگار نوری در دلم روشن شده باشد، خیال می‌کنم که روزهایِ خیلی خیلی خوبی در پیش است و انتهایی همان هفته، خودم را برایِ ساعت‌هایی که سخت رنج کشیده‌ام، ملامت می‌کنم.

انتظاری از کسی ندارم. هیچ طرزِ برخوردِ سابقا غریبی مرا شگفت‌زده نمی‌کند. هیچ همکاری در چشمم گرانقدر نمی‌نماید و به روزهایِ خوشِ کودکی می‌اندیشم. آنجا که جز من و دنیایی از رویاهای صادقانه چیزی نبود و ای کاش در همان اوج، خداحافظی کرده بودم.

حالا هم، دیگر گلی به سر چیزی یا کسی نزده، به تعداد کلماتِ نگاشته شده نگاهی می‌اندازم و در ذهن، مرور می‌کنم تمامِ پیامد‌هایِ ناشی از انتشارِ این همه حروفِ درهم‌برهم را. نباید اینگونه تمام شود. نباید در اینجا، به پایان برسد. اصلا قرار نبود اینگونه شروع شود. یا لاااقل، قرار بود پایانی خوشِ دیگری می‌داشت.

نمی‌دانم. حالا زندگی برای‌م بیشتر شبیه به یک نمی‌دانمِ بزرگ است تا رازیِ خوشمزه در یک منویِ بهاری. بیشتر یک الگویِ ناموزون از نظمی است که قرار بوده است روزی پیاده شود اما یکپارچگی‌اش را چنان از دست داده، که دیگر چنگی به دل نمی‌زند.

خیال میکنم، این مملکت و این طرزِ زندگیِ همیشه در حالِ رنج بردن از اتفاقات و محدودیت‌های کوچک، آدمِ عصبی‌تری از من ساخته است. وقتی باید به خاطر وصل‌نشدن فیلترشکن پریمیومم عصبانی شوم. وقتی باید به خاطر حماقتِ مشتی مسئولِ دانشگاهی، از کوره در بروم. وقتی حتی ساده‌ترین وقایع زندگی‌هم جوری اعصابم را بهم می‌ریزد که انگارِ آخر دنیاست و باید اینگونه باشم. نمی‌دانم حق دارم یا نه! سابقا، آنقدر در گوشم می‌خواندند که تو آدم عصبی‌ای هستی که کم کم باورم شده بود، من، همانم که دیگری می‌بیند و وگرنه چرا از هر دونفری، سه نفر باید این اعتقاد را می‌داشت. حالا اما خیال می‌کنم، لااقل بخشی از این عصبانیتِ نهفته در هر حرف و  کردارد من، ریشه در جبر جغرافیایی‌ای دارد که مرا در چنگالِ خود اسیر کرده است. جبری که پدرم را از من گرفت. جبری که مادر و خواهرم را از من گرفت. جبری که تمامِ شور و شوقی جوانی‌ام را در آستانه‌یِ بیست و چند سالگی‌ام از من گرفت. جبری که حتی مجال فکر کردن به ادامه‌یِ دنیا یا انتظار برایِ یوتوپیایِ وعده‌داده شده را نمی‌دهد. جبری که هر روز، با ناسزایِ به آن چشمانم را باز می‌کنم و شب‌هنگام، در همان حال که در افکارِ مشوشِ خویش مستغرقم، آخرین‌ِ جملاتِ بی‌محتوایم را هم توییت می‌کنم.

نمی‌دانم، زندگی احمقانه‌تر از آن است که بخواهم بیشتر از این‌ها، گزافه بگویم و سخت‌تر از آن که به این راحتی‌ها، مرا به حالِ خود واگذارد.

همین.