از روزمرگی‌ها: در این روزهایِ پایانی.

تنها چند روز به پایان نخستین دوره‌یِ برده‌داریِ نوینِ نظامِ آموزشِ پزشکیِ شیراز باقی نمانده است انگار، این چند روز، نمی‌خواهند که به خیر و خوشی، در خاطره‌ام، ثبت و ضبط شوند.

اصلا در تاریخِ نمازی داریم که بعضی گروه‌ها، وحشی‌تر از بعضی دیگر‌اند. میزان توحش را هم مثل همیشه، استادِ گرانقدرِ آن راند تعیین می‌کند.

چه بسا بخش‌هایِ متوحشی که با حضورِ گرمِ یک فردِ شاخص، به بهشت مبدل گشته (هرچند احتمالِ رخ‌داد این مسئله، یک در میلیون است) و چه بسیار، روزهایِ خوب و گرم و نرمی که با چند ساعت همنشینی با یک از پشتِ کوه‌ آمده‌یِ تازه‌‌به‌دوران رسیده، نابود شده است.

همین تناقضِ جذابِ پیشبینی‌ها و آنچه قرار است بر سرت بیاید است که صبح‌هایِ نمازی را تا این حد بی‌نظیر می‌کند.

دو صد البته که انگیزه‌یِ اصلی ما (دانشجویانِ همیشه در صحنه)، نه شرکت در کلاسِ هشت صبح یا راندِ هفت و نیمِ فلوشیپِ محترم، که بهره‌مندی از نعماتِ لایزالِ سلفِ خوابگاهست که آرزویِ هرجوانی است و آرمانِ هر پیری!

از حق نگذریم؛ اگر این‌ها نبود، آنوقت چه! آنوقت دیگر آنقدر‌ها بیمارستان برای‌مان معمولی و الکی می‌شد که لذتی نداشت!

مثلا تو بیا خیال کن؛ این ده روز در آرامشِ کاملِ خبری بگذرد. دانشکده‌یِ محترم برای صیانت از جانِ ما و خانواده‌های‌مان، تمامِ راندهایِ بیخودِ بخش‌ها را تعطیل کند و بعد بگوید، آن کنفرانس‌هایِ دست و پا شکسته‌تان در اسکایپ که صرفا برایِ برداشتنِ بار مسئولیت از دوشتان هست را هم نمی‌خواهیم؛ بعد یکی چند میلیون به حسابمان واریز کند به پاسِ روزها و شب‌ها، نوشتنِ بیهوده‌ترین اطلاعاتِ پزشکیِ تاریخ!

همه‌یِ این‌ها را فرض کن و بعد با شرایطِ کنونی، مقایسه! درشت و واضح خواهی دید که رسما داریم تویِ بهشت زندگی می‌کنیم و هی غر می‌زنیم و غر می‌زنیم و غر می‌زنیم!

همین است که به هیچ‌جا نمی‌رسیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.