از روزمرگی‌ها: درد و دلی با مُرداب.

سالِ جدید، اما، انگار خوب افتاد و ذاتِ بی‌ذاتِ خیلی‌ها را شناختیم. دو صد البته که این شناخت، نه در یک روز و دو روز، که در گذر زمان اتفاق افتاده است و خب، مثل همیشه، خوب است، آدمی هر از چند گاهی، دستی به ترکیب تیم‌ش بزند مبادا در بازی‌ِ روزگار، شش‌تایی شود.

حالا اما، از تیمِ من، انگار یک دروازه‌بانِ دل‌خسته مانده باشد با یک مهاجم‌ِ سایه‌یِ بازیگوش و بس. این یکی بلند بلند توپ‌ها را به شش‌قدم حریف می‌ریزد و آن یکی، تک به تک، همه را به کره‌یِ ماه می‌زند.

زندگی است دیگر. خوبی‌ش هم به همین است. آدم دستش می‌آید وقتی 2 نیمه‌شب وسطِ ناکجاآباد پنچر کرد، به کدامشان زنگ بزند که بعد فوحشش را نخورد یا نخواهد باج بدهد- که ما شیریم، باج به شغال نمی‌دهیم.

البته، از حق نگذریم، گناه این بنده‌خداها چیست، این‌ها را هم خدا اینگونه آفریده است دیگر. نمی‌شود که یک سیستمی پیدا کنی که باگ نداشته باشد. مثلا همان سه‌پنج‌دو ِ معروف هم یک باگ‌های کلفتی دارد؛ آفرینش خدا هم- نعوذبالله-  یک جاهایی‌ش لنگِ کلفت می‌زند.

و باز هم البته، که گناه ما نیز هست. که خوب نشناختیم و دست دوستی به سوی کس و ناکس یازیدیم به امید خیری در این بیابان ولی جز نیشترِ دوستی، چیزی عایدِ کمرِ پرُقِرِمان نشد.

حالا از این‌ها که بگذریم، چقدر هوا گرم شده است. چقدر بلبل‌ها رو می‌گیرند از ما و نمی‌خوانند نغمه‌ای در وصفِ دلِ شهر‌آشوبِ عاشق‌پیشه و چقدر، این چقدر‌هایِ زندگی زیاد شده است.

خود‌مانیم، چه کرونایی شد. چه زندگی‌ای شد. چقدر اتفاقات ریز و درشت، گریبان‌گیرِ زندگی‌مان شد. چقدر حال کردیم با خنده‌هایمان و چقدر گریه‌هامان، سیلِ غم شد در بادیه‌یِ استخوان‌سوزِ عمر.

راستی، سبزه‌یِ عیدمان تنجه‌نزده، قد کشیده است. ماهی‌ گیرمان نیامد اما خوب، مشت‌مشت سماق مکیدیم در این ایام.

حالا باید برویم پدرِ صاحابِ سالِ جدید را با موفقیت‌هایِ چشم‌گیرمان دربیاوریم تا خوراک استوری‌هایِ اینستاگراممان مبادا مهیا نشود. بعد یکی یکی، در چشمِ هم‌سن و سال‌هایمان بکنیم. بعد بنشینیم و قصه‌ها از شکارِ شیر و زوالِ عقل، برای کوچکتر‌هایمان بسراییم و در نهایت، دست کج سوی مهتر از خویش یازیده مبادا از گرسنگی تلف بشویم. آخر سر هم با هشتگ”خودساخته”، گازش را بگیریم و آخر هفته را در حاشیه‌یِ شهر، به استهزاءِ عالم و آدم، خوش بگذرانیم.

عجب آدم‌هایِ مزخرفی شده‌ایم. حیف…

3 دیدگاه

  1. ..::هوالرفیق::..
    علیرضا،
    سلام؛ بعد از تبریکات سال نو و آرزوهایش…
    می‌خواستم زیر آخرین پست برایت بنویسم، که بسته بود و بعد پست قبل‌ترش که آن هم بسته بود و نهایتاً دست به دامن آخرین دیدگاهی که نوشته شده بود شدم که دیدگاه پست آخرت را زیرش ثبت کنم! 😉

    قبلاً بیشتر از علامت تعجب استفاده می‌کردی و الان جنس نوشتنت کمی تغییر کرده… تعییراتش را دوست دارم. داشتم به روزهای case presentation و کارگاه استعدادیابی فکر می‌کردم؛ با لبخندی طعم‌دار؛ با طعم شکلاتِ تلخ.
    بعدش دیگر فرصت نشد کمی از پزشکی بِکَنیم و بقیه را هم با خودمان همراه کنیم (حتی برای چند لحظه) و بعد بخندیم و جِنگا بازی کنیم و به اوریگامی‌هایی که درست می‌کردی با حسرت نگاه کنیم چون فقط تو می‌توانستی آنقدر خوب باشی. و نقاشی‌های سعید. سخنرانی‌ها و خاطرات مهدی و پاس دادن عشق و شور نشاط بین همه‌مون.

    امیدوارم که سرِ حال باشی.
    ارادت و اخلاص

    • امیرعلی عزیز، سلام
      امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشی در کنار خانواده
      واقعا یادش به خیر
      چه روزهایی داشتیم. چه بی دغدغه و بی خیال تمام نامهربانی های روزگار، سعی میکردیم چیز متفاوتی حلق کنیم
      هعی. خوب نیست گفتنش اما شدیدا دلم برای تمام اون لحظات تنگ شده، شدیدا.
      واست بهترین خنده ها رو آرزو میکنم
      شاد باشی.

  2. ای بابا، چرا اینقد آزرده خاطر!
    علاقه شدید به شغل نیاز نیست چون به قول مولانا بپوشید و برقصید و خلاصه که توی دنیا باید شاد بود و جدی نگرفت چیزی رو ،هدف شادی و عشقه ،ولی در حدی که بدت نیاد از شغل لازمه تا عذاب نکشی و زندگیتو تلخ نکنه.
    بعدم شاید محیط اون بیمارستان جوریه که ازش خوشتون نیومده، در واقع محیط آدمای اطرافتان توی بیمارستان رو میگم. نذارید محیط تاثیر زیادی بذاره روتون، سخته ولی شدنیه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.