از روزمرگی‌ها: تــُـفِ سربالا.

یکی از چیزهایی که خیال می‌کنم هر از گاهی، حضورش در زندگی‌ام کم‌رنگ می‌شود، زیستن در کنهِ سادگی است. زیستنی که متضمنِ بهره‌بردن از  همه‌چیز و همه‌کس نباشد؛ زیستنی که در گروِ توضیحِ همه‌چیز نباشد؛ زیستنی که هدفی را دنبال نمی‌کند جز خودش را؛ زیستنی که به معنایِ واقعیِ کلمه، در هر ثانیه‌یِ زندگی‌اش لااقل، رنج نمی‌برد- هرچند زندگی، سراسر رنجِ مضاعف است.

معمولا این حس، زمانی به سراغم می‌آید که به چیزِ بلند و بالایی برمی‌خورم؛ یک توضیحِ اضافه از یک منتقد که تمامِ ما را خر فرض کرده و چنان سادگیِ نهفته در یک صحنه‌یِ سینمایی را به گند کشیده که حالت از زندگی به هم می‌خورد؛ یک کپشنِ بی‌خود در ذیلِ تصویری پر معنا در اینستاگرام که کثافتِ نهفته در آن فضا را به رخ بکشد.؛ یک متنِ بلند و بالا در شرحِ عواطفِ درون، با فرضِ خاص بودنِ آنچه در درونِ من می‌گذرد؛ یک معامله‌یِ پیچیده برای بهره‌کشیِ هرچه بیشتر از رفیق/ دوست/ شریک کاری/ معشوقه تا من، آن ذی‌نفعِ واقعی باشم.

خیال می‌کنم، زیاد که بگویی، زیاد که بنویسی، زیاد که تلاش کنی تا چیزی را برایِ کسی توضیح دهی، انگار تفِ سربالایی نثار صورتِ ناموزونِ زندگی کرده‌ای.

اشتباه برداشت نشود؛ نمی‌گویم زندگی به ماهوِ چیزِ زیبایی است. در نکبت‌بار بودنِ زندگی، شکی نیست؛ صرفا می‌توانیم بخندیم و بمیریم تا بگرییم و بمیریم و من، خیال می‌کنم، لااقل، وقتی انتهایِ داستانِ همه‌مان قرار است به یک‌چیز، ختم شود، پس چه بهتر که این مسیرِ بیهوده را در کنارِ نزدیکانم طی کنم تا درجستجویِ جزیره‌یِ گنج و آبِ حیات در آن‌سویِ مرز‌هایِ واقع‌بینی.

فلذا، خیال می‌کنم، یکی از آن ابتذال‌هایی که دامن‌گیرِ همه‌مان شده، این غورِ در پیچدگی است. مثالِ زنده‌اش را می‌خواهید!؟ بفرمایید: مثلا چه می‌شد که من، که داعیه‌یِ بزرگی را مطرح کرده‌ام، به جایِ تمامِ این گزافه‌گویی‌ها، یک کلام نوشته بودم: سادگی، غایتِ کلام است و بس.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.